تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

 

... و در پایان آن داستانی که گذشت، هر دو نصیبی بردند؛ داغی به یادگار.
تو داغ ات را بر پیشانی گذاشتی؛من بر دل.
دود داغ تو،دور ات را گرفت؛هوای ات غم انگیز شد.دود داغ من در سینه ماند؛نفس ام شعله خیز شد.
تو:بر افروخته؛ تولد خورشیدی دیگر...
من:سوخته؛جان کندن تنوری محتضر!
*
دستِ دلداری اطرافیان بر شانه شماست.بار بی خیالی همسایگان بر دوش ما!
باز اما از میان ازدحام تهمت ها و دروغ ها،تویی که پیدایی به صداقتِ داغ ات.منم که گم ام به حقیقتِ داغ ام!
*
رفیق ِ من! برای سرخ نگه داشتن صورتِ سبزه،سیلی بیشتری لازم است...

-+-

بالاخره آمدم! آنهایی که مرا می شناسند که هیچ!آن ها هم که نمی شناسند از سوابق همین اتاق کوچک مان می توانند به گریزندگی ام(!) از سیاست پی ببرند.بهانه خوبی دارم که بگویم در آشفته بازار روزگاری که به قول عمران صلاحی عزیز، اوضاع خرچنگی زمانه اش بنامیم،نیامدم تا همه آرام تر شده باشیم.همه ی یادداشت های ذهنی ام را-که زیاد هم هستند- درباره وقایعی که گذشت،در همان ذهن مان نگه می داریم و به فرداهای روشن کشورمان امیدواریم.البته که به قول نیما،آن کس که غربال به دست دارد از پس قافله می آید.گذر زمان فرصت تعقل برای قضاوت به آدم می دهد.پس فرو نشستن گرد و غبار امواج احساسات صرف و روشن تر شدن ابعاد روزهایی که گذشت برای آن ها که سوار بر این امواج بودند را- عامدانه یا جاهلانه-منتظریم و می دانیم که شدنی است ان شاالله.
بگذریم که برای  سیاست همین مقدارهم که از اتاق را گرفت،زیادی است!شما هم از سیاست نگویید بی زحمت.ممنون:)

-+-

خواندن متن های اتاق،رالی کوهستان است انگار!از همه شما که تحمل می کنید و پیشاپیش کمربند مغزتان را می بندید و بعد به اتاق پا می گذارید،سپاسگذارم.

 چقدر زیاده گویی کردم.راستی!شما چه قصه هایی دوست دارید؟ها؟

 

+ نوشته شده در  88/04/12  توسط مصطفا  | 

 

پرنده،پریده...
برای درخت، سنگینی حضور پرنده، بار نیست، قرار است.تنهایی ِ درخت را که همراهی پرنده ای پُر کند،معامله، معاشقه می شود:شاخه های درخت،شانه های پرنده...

بین همه "پریدگان"،تو "پرنده" بودی.
پریدی؛چرخیدی و چرخیدی و آخر به درختی رسیدی که سماع شاخه هایش،طوفان به پا کرده بود.
پرنده- آن هم به نازکی تو- دل به طوفان بزند؟نمی دانستی بید، مجنونی است که پریشانی اش هر پرنده ای را فراری می دهد.(اصلا دیده ای پرنده ای روی شاخه های بید خانه ای بنا کند؟)
روزها چوب شدند و چوب ها،لانه. سنگینی ِ بودن ِ پرنده،سرکشی ِ شاخه های درخت را سر به راه می کرد.خانه ساختی اما پرنده ای که نپرد،برنده نیست!
پرندگی ِ پرنده هم وزن جنون درخت بود.رسیدن ِ پرنده در رفتن و رسیدن ِ درخت در ماندن است.
پرید یا پراندم؟ این خط دوم است.
خط اول این است که خانه ای بر شاخه ای به جا مانده.
سنگینی ِ خانه خالی،سنگینی ِ پرنده نیست که بار نباشد،وزن ِ تلخی روزگار است که کمر شاخه های بید را خم می کند.

-+-

خاطر بعضی ها مخدر است.رمق را از خیال آدم می برد.حواس مان را که پرت کردیم،افتاد جلوی پای مان!
خاطرت بازوی خیال مان را بی حس کرده،کار نمی کند!فراموشی بعضی وقت ها دل بخواهی نیست!

-+-

روزنامه را ترک کردیم و خاطراتش را بدون هماهنگی با مسئول فلان و مدیر بهمان، با خودمان بیرون آوردیم.دوستان خوبی دارم که روزنامه بدون آن ها زورنامه بود! دَم شان هم گرم!

 -+-

از همه هم همینجوری تشکر می کنم.تمام!

+ نوشته شده در  88/03/11  توسط مصطفا  | 

 

آن کس که وصل نیست،افتاده است.
افتاده؛نه اینکه تمام شده و به زمین رسیده؛نه! افتاده یعنی همینطور دارد می افتد و می افتد و...
وصال یعنی جریان؛ امتداد لحظه های وصل بودن.بریدن فراق است نه آزادی.آرام آرام فرو رفتن و ذره ذره محو شدن.
رودی که به دریا وصل نیست سر انجامش باتلاق است. اسمش هم زنده رود باشد، باز مرده است!
حواس مان نیست.(هست؟)تلاش ما در جهت بریدن طناب ماست که گفت: ان الانسان لیطغی...!

-+-

بچگی ها می گفتند سبیل گربه را که بکنی تعادلش را از دست می دهد و نمی تواند درست راه برود.
دلِ کندن سبیل گربه را نداشتم.گرفتنش را هم؛اگرچه همیشه به طرز غریبی از گربه بدم می آمد.نشد امتحان کنم صحت گفته قدیم را اما نقدا که سنگینی ِ دل مشغولی ها و دغدغه ها و گیر و گره ها سبیل ِ فکر ما را کنده است و این روزهای بی تعادل را زندگی می کنم،حق را به گربه ها می دهم اگر تلو تلو خوران منتظر در آمدن سبیل های تازه باشند!(یعنی شما هم به اندازه یک گربه به من حق بدهید تا بلکه سبیل آرامش مان در بیاید.اگر از بیخ کنده نشده باشد البته!)
همه این نبودن ها و بودن های بی اتفاق را بگذارید به همان حساب بالا تا بعد بیایم و یکجا حساب کنم.

-+-

سالی که نکوست از همین بهارش پیداست.از باران های پشت سر هم که خشکی ِ گونه را تر می کند.همین طور پیش برود گونه ام جوانه می زند!

 خوبید؟دل مان تنگ است ها...

+ نوشته شده در  88/02/24  توسط مصطفا  | 

 

قدم روشن تان سر چشم و دل که نور می آورید و حضور.
از این طرف لطفا!
مهمان-خانه را گفته ام بزرگ بگیرند. ۱۰۰۰متری! تا همیشه جا برای ستاره ها داشته باشد که چراغ راه اند و قوت دل.
هال خانه هم، حال حاضر است.با موسیقی ملایمی از گذشته ساده و پنجره ای رو به آینده ای نزدیک.
هال را گفته ام اندازه ی لحظه بگیرند.آنقدر که نفسی تازه شود.
اینجا؟خب اینجا هم دل-خانه مان است.دیدن ندارد!تعریف هم!فروشی که نیست؛اما خریدنی است!!
آن که باید،پیدا میکند!

از این طرف لطفا! ... گفتم که مهمان خانه را بزرگ گرفته اند! ۱

-+-+-

روزنامه دارد ما را ادب می کند!

-+-+-

کار دارد به تهدید میکشد.نزدیک است که برای ننوشتن مان ترور شویم!من هم دوست دارم هر چند روزی، اینجا چیزی بنویسم.اما وقتی نمی شود،چکار اش کنم؟!بیایید اصلا این اتاق برای شما...

-+-+-

۱: آن ها که در همین نوشته کوتاه دنبال دستشویی و حمام می گردند چقدر کم طاقت اند!

 

+ نوشته شده در  88/01/16  توسط مصطفا  | 

 

خرمالوی خیالم،حراج ِ کلاغ های آواره شد و نازکی شاخه هایم،استراحت گاه گنجشک های کولی.
دست ما کوتاه بود.درست؛ اما نخل شما هم خرمایی نداشت!

مقاومت سخت است.سخت تر وقتی تنها باشی.
ریشه هایم را جمع می کنم و شاخه خیز به حیاط ِ خلوت آن خانه های بی صاحب میروم تا باز مثل کودکی هایم -به هوای کشف سرزمین های ناشناخته- کسی هوس کند از دیوار خانه ای که سال هاست هیچ کس از او خبری نگرفته،بالا برود و درختی را ببیند که خرمالو به دست،در انتظارش بوده است!

-+-+-

غیر منتظره بودن هوای مشهد بعضی وقت ها آی می چسبد.مثل امشبِ آخر ِ سالی که آسمان دارد بغض های فرو خورده اش را بر سر ما خالی می کند.هوای خوبی است.

-+-+-

پژمان الماسی نیا را بیشتر از ۵ سال است می شناسم.او هم مرا لابد!از قبل شروع به شعر گفتنش تا حالا که کتاب دومش هم به چاپ رسیده است.هم کلاسی دانشگاه بودن مطمئنا بعد از دوست و رفیق و داداش و ... بودن قرار میگیرد!
"عاشقانه های برف به اسم کوچک"دومین کتاب پژمان است که آمدنش با بهار هم زمان شده است.برای آگاهی از چگونگی دریافت این کتاب به وبلاگ خودش بروید خب!آفرین.

-+-+-

به بهانه بهاری که می آید،برای تان آرزوهای خوب دارم.شما هم برای ما داشته باشید تا ببینیم آرزوی کدام مان میگیرد!
تازه! اگر در سالی که گذشت از ما بدی ای دیدید،حلال مان کنید.نامردی هم نکنید! 
سالم و شاد و آزاد هم باشید که خوب است!

+ نوشته شده در  87/12/28  توسط مصطفا  |