تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

شورای نگهبان چشمانم اگرچه سر به زیر بودند اما در بررسی صلاحیت ات،نظارت استصوابی را کنار گذاشتند.تو تایید شدی.آمدی.بی قاعده،بی قانون؛ به عرصه رقابتی بی پایان!
رسانه ها با تو بیگانه بودند.تو خودت رسانه بودی!جنگ نرم لبخندت آهسته آشکار شد.انقلاب مخملین نگاهت،جمهوری دل را فتح کرد.
روز انتخاب ناگزیر بود.
از میان دست های بی شمار انتخاب اگرچه دست من،خنده های خالص تو را نشانه کرده بود؛اخم سایه های دور و بر،تلخی صراحت تو را بهانه کرده بود.
رسوا!لاقید!قانون حساسی قلبم را زیر پا گذاشتی.اغتشاش وجودم را فرا گرفت.چه خواب ها که آشفتند؛چه خیال ها که خفتند...
از آن بهار زرد هرچند روزها گذشته است اما هنوز سلول های سبز خاطره ات،گاه و بیگاه دست به شورش بر می دارند که:ما بی شماریم!!
...
بگو طرح هایشان را جمع کنند.ما جدای هم به هیچ وحدت دلی نمی رسیم..
-+-
- بعضی ها عادت دارند هر چیزی را با  برهان خلف اثبات کنند.یک "اگر ِ منفي"بگذارند اول هر خطی!حسن ظن هم زیاد بد نیست ها!
- آیا وقت آن نشده که یک نفس از این هوایِ سیاسیِ غبار آلودِ حال به هم زن(!) به در آییم؟!کلید پنجره های مهربانی کجاست؟رفقای دیروز،رقبای امروز،"..."فردا؟

...و کلی حرف دیگر که نمی دانم کجای این دل بی در و پیکر قایم شده اند يا گم شان كرده ام!

+ نوشته شده در  88/08/15  توسط مصطفا  | 

 

به دوربین غبطه می خورم که هر بار دیدی اش،خندیده ای...
-+-
این چراغی است که وقتی قرمز می شود باید کلمات را روانه کنی.حرف بزنی.متنی را که نوشته اند بخوانی.حواست باید جمع باشد.زیر و زبر نشود.کج و راست،کوتاه و بلند..
چند هفته ای است که صدایمان در رادیو مشهد پخش می شود.شنبه به شنبه با برنامه "خلوت روشن"
رادیو را همیشه دوست داشته ام.اگرچه هیچوقت بی قرارش نبوده ام اما دوستش داشته ام.زیاد.حالا که فرصتی دست داده و از بین همه آن ها که تست داده اند و از بین همه روزهای این یک سال و خرده ای که گذشت،فرصت گویندگی نصیبم ام شده است،دوست دارم نگه اش دارم.
سخت است.متن را حفظ هم که باشی تا چراغ قرمز می شود انگار جلوی حرکت سلول های مغز ات گرفته می شود.کاغذ سفید می شود،تو لال!
راه دارد البته.راهش این است که این دوران تکنیک زدگی طی شود.تکنیک بشود جزئی از وجودت.در تو هضم بشود.آنقدر که نخواهی به آن فکر کنی.بشود جزو اعصاب غیر ارادی ات!نفس بشود.پلک بشود!
عشق بشود برای مجنون!
-+-
این یکی را کاملا مطمئنم که عشق اصیل، راه خودش را پیدا می کند،حرفش را می زند،کارش را می کند و خوب هم دل نشین است.حالا هی بیا در این ادا بازیِ عاشقانه، تمرین کن که به طرف مقابل-مثلا- چه بگویی یا چه کنی تا در دلش خانه بگیری!دقیق هم که باشی و عین متن و حرکت تمرینی ات را که بگویی و بکنی،کار ات رنگ اصالت ندارد برادر جان!مثل این می ماند که وسط بازی فوتبال بخواهی از دروازه خودی تا دروازه حریف را با روپا زدن طی کنی تا همه مسحور تکنیک ات شوند!!
نه گلم!باید در لحظه بجوشد.بی مقدمه.در کسری از ثانیه.آنقدر درونی شده باشد که برای بروزش نیاز به قطع بازی،فکر کردن،انتخاب کردن و عملی کردن انتخاب نباشد!
این کارهایی است که در حین بازی-یک بازی واقعی-خود به خود یاد می گیری و انجام می دهی لابد!
-+-
من اگر بازیکن خوبی هم نباشم،مفسر خوبی هستم!!(مثلا!)
-+-
گمانم خدا از همان روز اول چراغ قرمز را روشن کرده و ما هم حواسمان نیست که همه حرفهایمان می رود روی آنتن!
-+-
جدی جدی دارد هر یک ماه یک بار می شود ها..

+ نوشته شده در  88/07/29  توسط مصطفا  | 

میهمانی به پایان می رسد و ماییم و بریدن از سفره نور و برکت با جیب های سوراخ معرفت مان.نخوردیم و جمع کردند.نبردیم و بردند...
بالا نشین های سفره از قول ما پایینی ها به بزرگ ترِ مجلس بسپارند وقت دعای سفره، برای ما هم فاتحه ای بفرستد...
-+-+-
شتری هستم که در گذر از بیابان روزگار، از کوهانِ کلماتش می سوزاند.طرفه اینکه کوهان بچه شترها بیشتر به قوز می ماند تا آذوقه دان!
رشته اتصال مان را که کندیم،گم شدیم. بیابان بود و سنگستان و تنگستان و رنگستان و خورشیدی چنان سوزان و و ما بودیم و استسقا و استدعا و استدعا و استدعا...
جا مانده از قافله ای که رفت؛وا مانده در غافله ای که هست...!
 بیت: شب تاریک و بیم مرگ و صحرایی چنین مشکل/کجا دانند حال ما کبوترهای بی پروا؟!...که بی اعتنا به هر آنچه زمین گیرشان می کرد،تا ساحل سبک باران پریدند.
شتر اگر بال هم داشت، شتر مرغ می شد!
نقدا: ماییم و موج سودا،شب تا به روز تنها/امروز مثل دیروز،دیروز مثل فردا!
الغرض باید همین خرده کلمات باقی مانده را هم با احتیاط خرج کنیم که چشمان مان سوی دیدن انتهای این بیابان را ندارد.
ای شتر خیره به حرفی بساز/ ور نه تو می مانی و کوهان خویش!
-+-+-
پ.ن1:داریم تلف می شویم.یکی جلوی مان را بگیرد!
پ.ن2:نوشتنی ای اگر بود،می نوشتم.وقتی نیست،از چه بنویسم؟
پ.ن3:باید از متانت حافظ و سعدی هم عذر بخواهم بابت صافکاری اشعارشان!
پ.ن4:اگر به قرینه وضع موجود در ورزش بخواهیم آینده را پیش بینی کنیم باید فاتحه ای بلند برای میراث فرهنگی،صنایع دستی و گردشگری مملکت خواند که برادر گرانقدر علی آبادی برای رو سفید کردن اسکندر، خواهد آمد لابد!
پ.ن5:چقدر پ.ن شد ها!  
+ نوشته شده در  88/06/28  توسط مصطفا  | 

 

سال گذشته همین ایام در بشاگرد بودیم.با دوستانی که ذکرشان از حوصله این اتاق و من خارج است.خوب بود هر چه که بود.با آن جشن تولدی که گرفتند.مخلوط برگ های اکالیپتوس با کاغذهای صورتی چرکنویس بود که بر سر من ریخته شد تا تولدم مبارک باشد!کیک گندم درست کرده بودند!بخوانید همان نان که شکر و تخم مرغ بریزند داخلش.گفتم که؛خوب بود هر چه که بود.صافی و صداقت و ... قشنگ است.آن ها داشتند.خوبش را هم داشتند.نعمت مگر چیست؟همین که آدم برود و ....اصلا بی خیالش!حوصله حرف زدن نیست.

دوشنبه ۷-۸نفری از دوستان محبت کردند و تبریک گفتند که هیچکدامشان هم مشهد نیستند!این است حکایت غریبه ای در زادگاهش!دست همه شان هم درد نکند و ممنون.

-+-

آمدیم همین را بگوییم و برویم تا وقتی حال مان خوب بشود.کی اش را نمی دانم.شاد باشید.

پ.ن:کسی نیاید آه و ناله راه بیاندازد و دلسوزی بکند و ازین حرف ها که همه می دانید.اینجور مواقع  بیشتر از هر چیزی، خنده ام می گیرد :) باز هم ممنون

 

+ نوشته شده در  88/05/28  توسط مصطفا  | 

اگر دست من بود مار و پله را طوری تغییر می دادم که آن مهره جلویی اگر دلش خواست بتواند برگردد(با حفظ قانون بازی!) و برسد به مهره عقبی و از آن به بعد مثلا هر عددی که می آورند بین هم تقسیم کنند و با هم پیش بروند.بعضی وقت ها این به جای آن نیش بخورد و گاهی آن به جای این بالا برود و بروند و بروند و آخر هم اینقدر کم و زیاد کنند تقسیم عددها را تا هر دو با هم به خانه آخر برسند و خلاص!

 بدی اش این است که این مهره های مار و پله با آن قیافه های قیف برعکسی شان(!) نه دستی برای دستگیری از مهره عقبی دارند و نه پایی برای برگشتن به عقب...
جلو رفتن شان به حکم تاس است و عقب رفتن شان به نیش مار!

 -+-+-

اگر حساب دقایق فرداهای مان دست خودمان بود،لای این لحظات با هم بودن آن قدر دقیقه می ریختم که به فردای فراق نرسیم و امروز ِ وصل مان غروب که شد،تمام بشویم!

-+-

پ.ن۱: خوب است که چیزی دست من نیست لابد!
پ.ن۲: من با چه کسی حرف می زنم؟

 

+ نوشته شده در  88/04/27  توسط مصطفا  |