اتاق

یک روز هم دیدم انگار خزان زده باشد به درخت لاغر کلماتم، همه شان ریختند و بعد هم باد و هر چه بود، رفت..

تو رفته بودی و سکوت، آغوش گشوده بود به میزبانی ام.

گلبول های سیاه واژه ها از مویرگ های متن کم شدند و ضربان خیال از پریدن افتاد. قلم، غریبه بود. غیر، غریبه بود. پی ِ آشنایی فصل ها را ورق زدم. منفصل از همه چیز. متصل به هیچ..

هی می خواستم بگویم. تمام نفس ها را. همه روزها را و شب ها را. هی می آمدم تا دهان باز کنم. پر شده بودم از ابر. هی بی هوا باران می بارید. هی واژه ها نیامده محو می شدند.

حالا؟ آمده ام به گفتن دوباره. به زمانی نا پیدا. به بیانی نامعلوم. نامه هایی عقیم..

سرت سلامت! گاهی بی هوا به هوای ما بیا..

 

+ نوشته شده در  93/09/02  توسط مصطفا  | 


این روز‌ها بیشتر با فلزات سر و کله می‌زنم تا کلمات. فلزاتی که به اعتبار پایان نامهٔ دانشگاه، بایدآن‌ها ببُرم، خم کنم و شکل بدهم تا بشوند چیزهایی از قبیل زیورآلات فلزی.

این ساخت و ساز‌ها را دوست دارم. دنیایی است که در آن، بعد از نظریه‌پردازی باید عمل هم بکنی! بریدن و سوختن انگشت‌ها، تنفس مواد اسیدی، سرخ شدگی چشم‌ها و... هیچکدام مرا از ادامهٔ این کار باز نداشته است. خستگی‌هایش دوست داشتنی است. آخر، چیزی را داری که می‌توانی نشانش بدهی. می‌توانی به داشتنش دل خوش باشی. می‌توانی بگویی من این را دارم. این آن چیزی است که دوستش دارم. و آخر اینکه بعدش، یک خواب آرام و راحت در انتظارت است.

کلمات اما بیشتر سر ناسازگاری دارند. فلز را که گرم کنی، به انعطاف تن می‌دهد. شکل می‌گیرد. می‌شود چیزی که می‌خواهی. کلمه اما با آتش نرم نمی‌شوند. کلمات خودشان آتشند. تو را به راه خود می‌برند. خم نمی‌شوند. بریدن شان،روش خوبی نیست.«نگاه» را که ببری از آن «آه» می‌ماند. چشم‌هایت را سرخ نگه می‌دارند. خستگی‌هایش استراحت سربازی است که بین دو جنگ، خواب کوتاهی دارد. بیداری‌ات برابر نبردی دوباره است.
تو می‌توانی سکوت کنی. کلمات را به نوشتن در نیاوری. اما در درون‌ات کلمات مراسم هر روزهٔ خودشان را دارند. مراسم مداوم آتش گردانی در دل و ذهن و روان به منظور ایجاد تاول‌های درونی! به همین خشکی و با همین رسمیت!
این‌ها البته به چشم نمی‌آیند اما در رفتارت دیده می‌شوند. آخر، چیزی را که نشان می‌دهی، آتش سرد شده ایست که اسمش را می‌گذارند نثر، شعر یا از این قبیل..

بین این دو دنیای درونی و بیرونی، مدتی است در جریانم. سعی بین کلمات و فلزات! کاش در پایان این دوندگی‌ها، چشمهٔ زلالی پیدا شود که پاکم کند از غبار خستگی‌ها و زخم دل شکستگی‌ها..


+ نوشته شده در  92/03/18  توسط مصطفا  | 


باران نفس های آخرش را می کشید و ما حیاط کوچک دانشگاه را قدم می زدیم.آقای "عین"را نُه سال است می شناسم.پیشتر هم اتاق بودیم در خوابگاه اصفهان و حالا هم دانشگاهیم در تهران ِ بی خواب.

روزگاری است که کمتر هم کلام پیدا می کنم.کلام نه که درس و کار و سیاست و اجتماع و اقتصاد و...نه! یعنی از آن حرف هایی که ریشه در وجودت دارند.از آن دردهای مشترک مثلا.رفقا هر کدام به زندگی خودشان مشغولند و اغلب گرفتار ِ دیگری.من هم که گرفتار ِ خودم.

حیاط را می شد در سه دقیقه دور زد.با قدم های تند من حتی کمتر هم.اما هم قدمی آداب دارد و اندازه.گوش دادن، سکوت می خواهد.باید بگذاری صدا در تو بنشیند.شاید هم سخت می گیرم...
قدم می زدیم و از سختی می گفتیم.از اینکه دچار نوعی سخت پوستی شده ایم.بیرون مان خشک شده و چیزی نمانده که همان مختصر طراوت درون هم به بیرون مان اقتدا کند. از اینکه چرا غریبه ایم.چرا کمتر کسی به میهمانی ما می آید.چرا زبان مان فرق دارد.چرا...

می گفتم:ما اینگونه ایم:خودمان! خودمان را هم شفاف به تصویر کشیده ایم.یعنی نشده ایم آدم ِ مخاطب پسند.نتوانسته ایم آفتابپرستی کنیم! رنگی از جایی دیگر به خودمان بچسبانیم.برای رضای طرف مقابل نفس نکشیده ایم؛نخندیده ایم؛نبریده ایم.گیرم برای رضای خدای مان هم نبوده باشد...
غرور البته تعریف دیگری دارد!
*
اندیشه ها با هم می آمیزند و گاه بچه هایی از آن ها متولد می شوند که نام شان را می گذاریم آرمان.بعد بچه ها باید بزرگ شوند،بالغ شوند.پیر شوند و شاید بمیرند.عمرشان به عمق پدر و مادرشان بستگی دارد.به اصالت خانوادگی شان! به همجواری شان با حقیقت.به چیزهای دیگر هم البته وابسته اند.مثلا به خود ما که چقدر حواس مان به آن ها باشد.بعد، تو احتمالا بیشتر حواست به بچه هایت است تا به بقیه...
*
قدم می زدیم و می گفتم:داریم بدجور غیر قابل انعطاف می شویم.داریم یک شکل مطلق می شویم.یک فرم ثابت.یک انجماد محض.
دور و بر اما آدم هایی بودند که قدم می زدند .می گفتند و می خندیدند.سیگار می کشیدند و می توانستند ساعت ها از دعوای دیروزشان یا قرار امروز شان یا میهمانی فردای شان بگویند.

ما دور می زدیم و دنیا دور می زد.با تمام آدم هایی که هر کدام راه خودشان را می رفتند.ابرها بساط شان را جمع کرده بودند...

 

+ نوشته شده در  91/12/12  توسط مصطفا  | 


اسمش را گذاشته بودم گنجشکـماهی.6-5 سال پیش بود؛ وقتی برای نشریه دانشگاه مان از او خواستم مطلبی بنویسد.آن وقت ها هنوز اسمش را نمی دانستم.نمی خواست بدانم و من هم با این موضوع کنار آمده بودم. گنجشکـماهی تلفیق آروزهای درازی بود در شرایط و مکانی متفاوت.پرندگی را داشت به همراه شناوری در دریا را.آب و آسمان را با هم.زلال و صاف.آبی و ...آبی!رهایی و اسیری را با هم.

*                  

خاطرات در جایی غیر از دنیای ما زندگی می کنند.در سیاره ای دور .گمانم  در سرزمین شان،زمان سرعت کمتری دارد.سیاره خاطرات دورتر از خورشید زمان است و گردشش به دور آن، بیشتر طول می کشد.خاطرات دیرتر از ما پیر می شوند.تقویم ما با تقویم آن ها اختلاف دارد.انگار با ما زاده می شوند و بعد بلافاصله مهاجرت می کنند به دنیای خودشان.بعد ها احتمالا ما در زندگی مان، با چیزهایی از آن دنیا مواجه می شویم.

*

گنجشکـماهی حسرت پرواز در دنیایی بسته بود.شنا در آسمان!هیچ کس او را نمی شناخت جز من و خودش.اسمی بود با یک بار انتشار در محدوده کوچکی مثل دانشگاه ما.
از آخرین مکاتبه من با گنجشکـماهی ،چند ماهی می گذرد.خطوطی به غایت کوتاه در حد تبریک مناسبتی به همراه دو کتاب ارزشمند.
گفتن ندارد که آدم دلش برای گنجشکـماهی تنگ می شود.اندازه اش می ماند برای خودم.(تو اگر خواستی می توانی دریا و آسمان را با هم جمع بزنی)


چند روز پیش در کوچه گردی این دنیای مجازی(که ماه هاست کمتر شده است) به وبلاگی بر خوردم که جایی از آن نوشته بود گنجشک ماهی.انگار یک آدم زمینی را در مریخ ببینی! یک هم وطن را در کشوری غریب.ترکیب توامان تعجب و دلتنگی.
نمی دانم صاحب وبلاگ کیست و از کجا به این اسم رسیده است.شاید خاطره گنجشکـماهی از آن سیاره دور برگشته به زمین خودمان و رفته به خانه ی او سری زده است.شاید نسخه ای از آن نشریه به دست این نویسنده رسیده و چشمش را گرفته یا نه، اصلا خودش رسیده است به گنجشکـماهی.

گاهی هم اینطور است که دو نفر به یک نقطه ی مشترک می رسند.به یک آرزوی مشابه.به یک مسیر واحد.به یک اتفاق خاص. به یک امر محال.به یک گنجشکـماهی...


+ نوشته شده در  91/09/22  توسط مصطفا  | 

 

خوب است آدم بعضی چیزها را نفهمد. واقعا نفهمد،نه اینکه خودش را به نفهمیدن بزند. خیال کند واقعیات همان چیزهایی است که دیده و شنیده.همان چیزی است که باید باشد.بازی بخورد و نفهمد که بازی خورده.نفهمد ابزار بوده است.کارش را بکند و روزگارش را بگذراند.فهمیدن در اغلب مواقع رنج آور است.خون دل خوردن دارد.زخمازدگی می آورد!

درد از لحظه ی ادراک آغاز می شود.فرقی ندارد فهمیدن در ساحت پاک عشق باشد یا در مساحت غمناک کار اداری! فرقی ندارد بازی دهنده آشنا باشد یا غریبه.هم خانه باشد یا هم سایه.رفیق باشد یا رئیس.دور باشد یا نزدیک.وقتی فهمیدی، به هم می ریزی.

 کارگردانی که صادق نباشد، نمایش دل انگیزی را به صحنه نخواهد برد.دست کم بازیگرانش بعد از مدتی اگر ترکش نکنند،یکی می شوند مثل خودش.بازی دادن را یاد می گیرند! و احتمالا فرق بین بازی و واقعیت را درک می کنند.

خوب است نقش آدم از ابتدای قصه مشخص باشد؛ حتی اگر نقشش عطسه ای روی سن باشد! سر وقتش بیاید،اجرایش را بکند و برود.اینکه وقتی صحنه چیزی برای نمایش ندارد، ناگهان کارگردان به فکر آدم های دور و بر بیفتد،اتفاق خوشایندی نیست.اینکه بی مقدمه آدم را هل بدهند توی صحنه، بی تجربگی کارگردان است.انتظار کارگردان باید متناسب با پرورش بازیگرش باشد.کارگردان باید این احتمال را هم بدهد که ممکن است بازیگرش بعضی چیزها را بفهمد.کارگردان باید احتمال بازی خوانی ِ بازیگر را بدهد. کارگردان باید حربه های دیگری هم یاد داشته باشد.راه های متنوع.کارگردان باید برای پرورش بازیگرش وقت بگذارد.

کارگردانی که خودش بازی می خورد، نمی تواند بازیگران را درست هدایت کند.
خوب است آدم بعضی چیزها را واقعا نفهمد.اما امان از فهمیدن...

 

+ نوشته شده در  91/04/25  توسط مصطفا  |