تبليغاتX
اتاق

اتاق


پدر عادت دارد موقع خواندن کتاب، گوشهٔ بالای صفحاتی را که می‌پسندد، تا بزند. پسندیدن عبارتست از به کار آمدن در آینده یا چیزی از گذشته را به خاطر آوردن یا نکتهٔ مهمی را بازگو کردن. به این ترتیب ما کتاب‌هایی داریم که هنوز باز نشده، می‌شود از نیم رخشان فهمید جایی از آن چنگی به دل پدر زده است یا نه. دلبری کرده یادی گذاشته یا خاطره ای را با خود دارد. پدر البته از هر گونه عشقی- از این‌ها که دست مردم می‌بینیم! - به دور است. عشق پدر چیزهای دیگری است. کتاب‌هایش هم همینطور. 

بعضی وقت‌ها که قد بلندی می‌کردم و یکی از‌‌ همان کتاب‌ها را برای خواندن بر می‌داشتم، شیطان از زیر در اتاق آهسته و آرام می‌خزید توی لباس‌ام و دستم می‌رفت به سمت باز کردن صفحات تا خورده. تایش را بر می‌گرداندم و کتاب را می‌بستم و محکم گوشهٔ بالای کتاب را فشار می‌دادم که به وضعیت جدید عادت کند! به خیالم که کتاب مثل اولش بشود... 

صفحه‌ای که تا خورده، سندی است به نام تا زننده‌اش. درست بشو نیست. ردش نمی‌رود. محو کردن خط ِتا احتمالا فقط با بازیافت کتاب ممکن است! 

حالا چند سالی است که عادت کتاب خوانی پدر به روزهای من رسوخ کرده است. روزهایی که گوشهٔ بالایی شان تا خورده. احتمالا جایی از آن چنگی به دل زده، دلبری کرده یا خاطری را با خود دارد... 

وقتی به روزهای رفته نگاه می‌کنم، می‌بینم رد تای بعضی از آن روز‌ها، با فشار محکم ِ دست روزگار هم محو نشده و نمی‌شود انگار. روزهایی که سند خورده است به نام تا زننده‌اش. شاید کسی خندیده.شاید چشمی به هم خورده.شاید صدایی سلام کرده.دستی تکان خورده. پایی قدم زده. شاید... 

امروز ماییم و کتابی که هر از چند صفحه‌اش، گوشه‌ای تا خورده دارد. بازیافت؟! نه! 

یادم هست سال‌ها پیش از این، کاغذی پیدا کردم که پدر با خط شکسته نستعلیق رویش نوشته بود: عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی...


+ نوشته شده در  90/11/07  توسط مصطفا  | 


من به تبعیض قائلم. به فرق بهار با آغوش‌ات. به لبخند‌ات با ماه. به چشم‌ات با ستاره.
من به فاصله معتقدم. به تفاوت ابر با پریدن پلک‌ات. به جنگ با اخم‌ات. به مرگ با اشک‌ات.
من به اختلاف ایمان دارم. به دیدارت با عمر. به صدای‌ات با خواب. به سلام‌ات با پرواز.
من به معجزه یقین دارم. می‌دانم وقتی باشی دنیا آرام است. کشتی‌ها در دل دریا‌ها. گنجشک‌ها بر سر شاخه‌ها. آدم‌ها بر کناره ی آدم‌ها...

من مومنم به انتزاع! و می‌دانم بی‌تو، دنیا حرفی برای گفتن ندارد.‏


+ نوشته شده در  90/10/14  توسط مصطفا  | 

 

ابر از آسمان اجازه نمی گیرد. پاییز در اختیار باغ نیست و برگ بی رضایت درخت به باد می رود.

نا خوانده می آید.بی در زدن.ناگهان! نشسته ای که نفست می گیرد.نگاهش می کنی که چه آرام می رود توی جانت! زاویه نشین ِ گوشه هایت می شود.اختیاری نداری.می توانی راه بروی.می توانی بخوابی.می توانی بخندی.می توانی زندگی کنی.
می تواند بیاید.پا به پایت.با تو.در تو.ساعت در دست اوست.راه را او می برد...

بگذریم.دلتنگی مقدمه ندارد.

دلتنگم و در نبود تو این حق من است.

-+-

نوشتن علاوه بر فراغت، دل و دماغ هم می خواهد.نقدا فقط سومی اش را دارم!
از همه ی رفقایی که می آیند و منتظرند و لطف می کنند؛ عذر می خواهم و امیدوارم بشود و بتوانم بهتر و به روز تر بنویسم.

بعدا: با احترام  ِ مدام، نمی توانم جواب آن ها که با اسم ناشناس یا با اسم شناس اما بی نشانی می آیند و چیزی می پرسند را بدهم.سوال را خصوصی پرسیدن، جواب عمومی دادن ندارد.

 

+ نوشته شده در  90/09/21  توسط مصطفا  | 

 

راه برگشت هميشه هم اندازه ی جاده ی رفتن نيست.گاهی كش می آيد.سرازير شدن گاهی سخت تر از بالارفتن است.برگشتن گاهی جان دادن است.نفس بريدن دارد؛ از پا افتادن...

سخت است مسيری را كه تنها نرفته ای،تنها برگردی.مواجهه ی انفرادی با جمعيت ِخاطرات ِ منتظر! همه ی خوشی های رفتن،می شود موانع برگشت.نرمی ها،زمخت می شوند.گير می كنی به شاخه ها.به چاله ها می افتی.زخمی می شوی.ترك می خوری.كم می شوی.كوتاه می آيی.خراب...!
قامت رفتنت لابه لای مسير برگشت،تقسيم می شود.هر جاخنده ای بوده،تكه ای از لبت جا می ماند.هر جا دستی،بندی از انگشتت. هر جا نگاهی،قطره ای از چشمت...كوتاه می آيی.كم می شوی...

*

می خواستم بگويم كاش وقت رفتن، جاده را هم با خود می بردی.راهی نمی گذاشتی.من همان جا می ماندم.سر ِ بي راه ترين قرار دنيا. ازل ِ دوباره!

خدا را چه ديدی، شايد روزی راهت به قرار مان می افتاد.

 

+ نوشته شده در  90/07/13  توسط مصطفا  | 

 

گرفتگی مثل هوای شرجی است.دم دارد.مرطوب است.می رود توی همه چیز.نفوذ تا اعماق اشیاء.همه چیز پُف می کند.حجیم می شود.دیده ای دیوارها که نم می کشند؛چطور می شوند؟آبله می زند دیوار!

گرفتگی،هوای شمال است.گرم می شوی.عرق می کنی.روی پوستت نم می نشیند.آب می رود توی همه چیز.همه چیز عبارتند از:آب به علاوه ی آن چیز.در هوایی اینچنین، خیسی ها دیر تر خشک می شوند.همیشه رطوبتی هست.بعد باید درب محفظه ها را محکم بست.روی آجیل ها، نایلون کشید.سیب زمینی پیازها را محافظت کرد که جوانه نزنند.

گرفتگی بر خلاف ظاهرش همه چیز را تشدید می کند.باد می کند.

برای همین است وقتی گرفته ای، دلت توی سینه ات تنگی می کند.جا برایش کم می شود.گرم می شوی.عرق می کنی.این جور وقت ها باید درب سینه ها را بست. روی دل ها نایلون کشید.باید خاطرات را محافظت کرد که جوانه نزنند وگرنه گرفتگی می رود توی همه چیز.نفوذ تا اعماق اعضا...

در گرفتگی، خیسی ها دیرتر خشک می شوند.

 

+ نوشته شده در  90/05/30  توسط مصطفا  |