تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

پژمان زنگ زده تا ببينه قضيه چيه و نوشته كه متاسفه

مهدي  pmداده كه اينا چيه كه تو وبلاگ زدي؟

گلنار از اين اتفاق اظهار تاسف كرده

حامد ساعت يه ربع به ۱۲ شب زنگ زده كه :چي شده؟ ميگم: واستا تلفن رو ببرم تو اتاق تا با هم حرف بزنيم. كلي قاطي كرده...اضافه بر نظرش كه تو نظرات نوشته يه نامه بلند بالاي ديگه هم در تاييد اقدامات من و در رد نظرات” بعدن ميفهمي“ نوشته (!) كه ضمن تشكر ازش چون خيلي از اون طرف بد گفته و از من خوب؛ نامرديه اگه نامه اش رو بزنم تو وبلاگ....اميدوارم اجازه اين كار رو بده بهم.

ياغش با نثر ويژه اش جوابيه اي تو نظرات نوشته كه در نوع خودش جالبه

محسن ميگه: وبلاگت رو خونديم و كلي خنديديم (!!)

خيلي ها هنوز نخوندن و ممكنه نظري اضافه بشه

و ...

معتقدم حق اظهار نظر بايد برا همه باشه و هركسي بايد آزادي ابراز عقيده اش رو داشته باشه...اما قبلش بايد آگاه باشه...يعني آزادي بعد از آگاهي...آگاه راجع به چيزي كه ميخواد بگه ....و آگاه نسبت به چطوري گفتن و  چگونه استفاده كردن از حقش.........(زياد ميشه گفت....بقيه اش رو خودتون بفكريد!)

- - - - -

القصه رفقا!... بايد به خاطر همراهي تك تك شما با اين اتاق ازتون تشكر كنم...                             

از كليه عزيزاني كه در اين مدت با ارسال دسته گل(!)؛ ارسال تلگراف(!)؛ ثبت در بخش نظرات؛ارسال pm؛ درج در روزنامه(!)؛ نوشتن پرده (!) خواندن فاتحه(!)؛ پخش خرما(!) وديگر موارد با اتاق ابراز همدردي كردند سپاسگذارم.اميدوارم از خجالتشون در بيام.

و اينكه فكر كنم دعوا بسه و ميشه دوباره اتاق به وضعيت عادي برگرده...

 

اتاق برا نوشته هاي همه جا داره...منتظرم

                                                                     قربون رفقاي با صفا: مصطفا

 

+ نوشته شده در  84/04/29  توسط مصطفا  | 

تنهایی از تمام زوایا نفوذ کرد

    ناباوری بس است

           با سنگها بگو

               آیینه بی کس است(سیدحسن حسینی)

+ نوشته شده در  84/04/28  توسط مصطفا  | 

.....((وبلاگ در دست تعمیر است)).....

+ نوشته شده در  84/04/25  توسط مصطفا  | 

stop

اول اين رو بخونيد:

 

نویسنده: بعد ن میفهمی

پنجشنبه 23 تير1384 ساعت: 18:42

حسن زاده ی بی کار، الکی خوش از اینکار های مزخرف و همیشگی خسته نشدی
خدا شاهده ما 2 سال پدرمون در آمد
اگه توانایی داری یک چیز به درد بخور هم بنویس
اگه جرات داری پاکش نکن ریشوی اشغال اما میدونم جرات نداری کثافت
برای اینکه فکر نکنی از سر معده 3 ماهه این چرندیاتت را خوانده ام ودلیلی برای رسوایی تو ندارم و تو در این خطابه در نقش یک مظلوم ظاهر شده ای دلایلی برای محکومی تو به دوستان علاقمند ارایه میدهم و قضاوت را به دیگران واگذار میكنم درنوشته های اخرت که تمام هم نمیشوند(سفرنامه.....)به مواردی اشاره میکنی که دوست دارم علاقه مندان به نوشته هات با این نظر ان موارد را در یابندو با دغدغه های تو اشنا شوند ...........منظورم دغدغه تو در این امر مبا رك است ..یعنی ازدواج موقت!!!!!!!دلایل اصلی...................

...اوضاع قاراشميش شد...يعني يه عده كه ميخواستن در طول سفر كنار همسر آينده شون! ( قسمت اول )

موقعيت هاشون استراتژيك بود يعني يه جوري بود كه طرف مربوطه(!!) تحت نظارت مستقيم باشه (قسمت سه )

برا همين هم من يه جورايي مجبور شدم از صندليم بلند شم تا دوست دوستمون(!!) بياد پيشش ( قسمت چها رم)

واما اخرين توهين شما ريشوي عزيز
(از اين نوشته منظورت چيه/؟ كه دخترا هميشه ب بهترين جا قرار ميگيرن .................. واقعا ادم چقدر بايد بي شرم باشه كه غير مستقيم اين طور مفهوم مبتذلي را مطرح كندددد

دخترا كه خيالشون راحته...هميشه بهترين جاها مال اوناست...برا همين رفتن مهمانسرا و لالا ( قسمت چهارم)

منتظر ه رسوايي هاي بعد ي تو ريشوي بو گندو هستم .

 

عينا و بدون دخل و تصرف از نظرات مطلب قبلي آورده شده – 5 شنبه 23 تير ماه)

حالا منو بشنوید:

به دوست  خوب و عصبانيم:” بعدا ميفهمي“

سلام.پيشاپيش از توجهي كه كرده اي و براي اتاق نظر گذاشته اي ممنونم.(لااقل بي تفاوت نبودي)

نميخوام اين اتاق به محلي براي زد و خوردهاي كلامي تبديل بشه فقط براي روشن شدن موضوع  سعي ميكنم خيلي خلاصه و در حد رفع اشكال پاسخ بدهم.

اول: رفيق! نمي دانم چگونه نوشتن اين به اصطلاح چرنديات و كارهاي مزخرف(به قول خودت) را جزء بيكاري من به حساب آوردي؟ در اين صورت كار شما كه خواندن مداوم اين چرنديات بوده چه توجيهي دارد؟ و آيا فراتر از بيكاري اين نيست كه چرنديات يه بيكار ديگه رو بخوني؟

دوم: فكر نميكنم هيچ جاي دنيا كسي را مجبور كنند تا مطلبي را بخواند، حتي براي چند روز؛ چه برسد به اين مدت كه تو خودت را به زحمت انداختي و مطالب اينجا را خوانده اي ....آنهم براي 3 ماه.

سوم: حقيقتا نميدانم چرا ۲ سال پدر شما در آمده است؟ لطفا توضيح بيشتري بده.

چهارم: كاشكي منظورت را ازنوشتن چيز بدرد بخور، مينوشتي. اينطوري واقعا به اين اتاق كمك ميكردي. من كه از همون روز اول گفتم منتظر نوشته هاي شما در هر زمينه اي هستم.

پنجم: اگه جرات داشتن به پاك نكردن نظرات هست پس من احتمالا خيلي پر جراتم. از اولش هم قرار نبوده نظرات اين اتاق پاك بشه....قول مردونه!

ششم: لطف كردي و دلايلي در محكوميت من آورده اي (اساسا نميدانم چرا بايد محكوم شوم؟!) وقضاوت را به ديگران سپردي كه كار بسيار خوبيه. قضاوت با ديگران...باشه.

هفتم: سفر نامه تازه روز اولش تموم شده و ۵ - ۴ قسمت ديگه اش مونده . بعدش ديگه تموم ميشه....خاطرت جمع!

هشتم: اين يكي رو ديگه گيج شدم. عزيز! چطوري از نوشته هاي من به اين نكته پي بردي كه دغدغه من ازدواج موقت هست؟!! تازه خودتم جلوي كلمه ازدواج موقت  ۷ تا علامت تعجب گذاشتي. احتمالا شوخي كردي...آره؟ (لطفا دوباره بخونشون)

نهم: واقعا آدم بايد چقدر خلاق باشه و تا چه اندازه در اين زمينه آمادگي ذهني داشته باشه كه از همچين جمله اي (دخترا كه خيالشون....) اونم با توضيحي كه خودتم در ادامه اش آوردي ، يه مفهوم مبتذل آنهم به صورت  غير مستقيم رو استخراج كنه(!). بايد خدا رو شكر كنيم عضو شوراي نظارت بر نشريات نيستي وگرنه روزنامه اي تو مملكت نمي موند!

دهم: نوشتي منتظر رسوايي هاي بعديت هستم( خدايا يعني من اينقدر مهم شدم؟!) يعني تو باز ميخواي اين چرنديات رو بخوني؟...بابا مرام...بابا همت (به دليل شماره ۹ ترسيدم بنويسم : بابا پشتكار!)

و چند تا نكته كوچولو:

از كل نوشته ات اينجوري به نظرم آمد كه مهمترين مشكل تو با من ريش من هست!عناويني هم كه در اين رابطه بكار بردي جز لطف خودت چيز ديگه اي نبوده. دراينكه ريش دارم شكي نيست و متاسفانه هيچ دفاعي ندارم!! اما اگه قرار باشه اين ريش جلوي دست و پاي كسي رو بگيره اونهم هم اتاقيام تو خوابگاه هستن كه خوشبختانه اونا مشكلي ندارن. اما اگر تا اين حد موجب رنجيدن خاطرت شده معذرت ميخوام(!)

پيدا كردن من خيلي راحته. تو كه ميدوني برا بقيه ميگم. كافيه تو دانشگاه هنر اصفهان دنبال اسم مصطفا بگردين... در اينصورت خيلي سريع منو پيدا ميكنين

خوبه كه آدم وقتي عصباني هست، سرراست علت اصلي عصبانيتش رو بگه. باور كن دوست داشتم برام مينوشتي تا عينا ميذاشتمش تو وبلاگ.

اما  الان هم دير نشده...دست تو و همه دوستان رو براي انتقادهايي كه ميكنن ميفشارم و دوباره و چند باره اعلام ميكنم :اينجا يه فضا براي نوشته ها و كارهاي شماست.

بياين با نقد بي غرض همديگه  به فرداي ايران هم كمك كنيم.

دوباره از اينكه وقت گذاشتي و مطالب رو خوندي و نظرتو نوشتي سپاسگذارم.

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

كه آرام درون دشت شب خفته است

دريايم و نيست باكم از طوفان

دريا همه لحظه خوابش آشفته است

---

براي  آگاه شدن تعداد بيشتري از خوانندگان از اين پست و آگاه شدن ما از نظرات شما نوشتن وبلاگ تا ۵ روز ديگه قطع ميشه....قضاوت رو به شما ميسپارم و منتظر نظراتتون ميمونم.

قربان شما: مصطفا

 

+ نوشته شده در  84/04/25  توسط مصطفا  | 

 

مبارزه با موش از امروز در پايتخت آغاز شد (شريف نيوز۲۲/۴/۸۴)

 

با توجه به لزوم آموزش به روز و صحيح به كودكان، و از آنجايي كه بچه هاي ما با موش همانقدر آشنا هستند كه با عمو پورنگ و با خرگوش همانقدر نا آشنا هستند كه با عمو نوروز(!) پيشنهاد ميشه شعر قديمي « يه روز آقا خرگوشه » به اين صورت اصلاح بشه ( با همان آهنگ قديمي) :

 

يه روز مامور سخت كوشه

دويد دنبال موشه

موشه پريد تو سوراخ

ماموره گفت:آخ!

واستا واستا كارت دارم

من مامورم و معذورم

موشه رفت به مامانش گفت

مامانش كرد جفت!

آره آره دوست داره

اون ماموره بي آزاره

ميگيردت ناز ميكنه

 شكمتو باز ميكنه!

---

 Fast shoot عنواني هست  كه از اين به بعد برا مطالب فوري طنز( با اجازه بزرگتراي اين عرصه) به كار ميبرم...اميدوارم مورد قبول واقع بشه.....و اينكه اتاق رو بي نظر نذارين.

+ نوشته شده در  84/04/22  توسط مصطفا  | 

 

قسمت چهارم- روز اول

ماشين كه راه افتاد خيلي ها كم كم خوابيدن(مثه خودم) آخه ديشب تا دير وقت مشغول جمع و جور كردن لباسا و خودمون بوديم. از شهر كه خارج شديم و يكي دو ساعتي گذشت ضبط اتوبوس روشن شد...هميشه اولش با يه نوار ملايم آغاز ميشه اما آخرش رو فقط خدا ميدونه .

پسراي سال بالاييمون دوستان بسيار اهل حالي بودن. نذاشتن خواب بچه ها بيشتر از يه ساعت طول بكشه.

من كه خودم با صداي دست زدنشون بيدار شدم. خلاصه يه جوانمردي پيدا شد و اومد وسط ميدون و حالا نرقص كي برقص. آقا با صفا تمام اتوبوس رو با آيينه آقاي راننده كنترل ميكرد. اما اين اصلا دليل نميشد كه علت العلل سفر(!) متوقف بشه.

القصه دو سه نفر ديگه هم بصورت انفرادي و گروهي به اين حركات پرداختن تا رسيديم ملاير...

نهار رو ملاير خورديم و چون بايد شب تو همدان ميبوديم سريع راه افتاديم.

بعد ناهار جاي كم كمك عوض شد...(روند تدريجي وصال!!) يه جوري كه آقا باصفا نفهمه! برا همين هم من يه جورايي مجبور شدم از صندليم بلند شم تا دوست دوستمون(!!) بياد پيشش.

رفتيم و رفتيم تا نگاه كرديم ديديم رسيديم كنگاور تو كرمانشاه!...سوتي آقاي راننده بود كه ما رو به اونجا كشوند. ما هم از فرصت استفاده كرديم و  يه سر رفتيم تا معبد آناهيتا . تپه اي كه پايينش چند تا سر ستون افتاده بود و يه راه پله نيمه خراب داشت...دور تپه هم به دليل حفاظت پيشرفته سازمان ميراث، گندم كاري شده بود!!

راهنما سرگذشت اين معبد و اتفاق هاشو توضيح داد. نكته جالب توجه در توضيحاتش اين بود كه گفت: در سال 75 و در قسمت شمالي بنا يه امامزاده درست شد.(يعني سفارش دادن تا براشون بسازن؟!!!).

حتي خرابه اينجا هم عظمت اونو نشون ميداد..قبلا گفتم؛ بيشتر تاسف خوردم تا افتخار كنم . حرف ما ، هنر ما، فرهنگ ما برا آيندگانمون چيه؟...(بي خيال بابا بزرگ!)

دور زديم و مسير رو به سمت همدان برگشتيم...ديگه تقريبا شب شده بود...شام رو گرفتيم و رفتيم گنج نامه تا بخوريمش( شام رو بخوريم نه گنج نامه رو!) متاسفانه اينقدر نور كم بود كه فقط بايد جلوي پاتو ميديدي تا زمين نخوري...كتيبه گنج نامه هم تو تاريكي محض قرار داشت. يه چراغ قوه روشن ميكردن بد نبود.

هيچي ازش نفهميديم ... گفتيم صبح بيايم بلكه چيزي ببينيم...برا خواب با دانشگاه بوعلي همدان هماهنگ شده بود . فكر نميكردم دانشگاه ديگه اي هم پيدا بشه كه تو ناهماهنگي آبرو به دانشگاه ما بده!..اما اينجا همونجا بود!....با اينكه پول مهمانسرا رو واريز كرده بوديم زدن زيرش وتازه با كلي راي زني پسرا رو تو نمازخونه جا دادن.( دخترا كه خيالشون راحته...هميشه بهترين جاها مال اوناست...برا همين رفتن مهمانسرا و لالا)

خواب تو نماز خونه هم خيلي باحال بود...چراغ رو كه خاموش كرديم انگار تو بيابوني هستي كه نورماه و  ستاره شو  گرفتن. تاريك محض...پس به ناچار فقط خوابيديم چون حتي اگه ميخواستيم بريم بيرون ممكن بود دو – سه نفري زير دست و پامون قلقلكشون بياد!!!.

اين بود روز اول...چقد زياد شد ها..

---

اما اگه از وبلاگ دوپنجره سر بزنين با يه كار قشنگ روبرو ميشين. آقا پژمون يه كارايي كرده..به ديدنش مي ارزه

غزل پست مدرن هم يه كار رو بررسي كرده كه به درك بيشتراين شيوه كمك ميكنه...

دوست خوبمون مهدي خان ديجيتال هم بروز شده...به همراه صندلي و و غيره ( لينكشون تو قسمت لينك ها هست!)

+ نوشته شده در  84/04/20  توسط مصطفا  | 

 

يكي از بحث هايي كه شروع شده بو د  اين بود كه همراه سفرمون كيه؟..اين خيلي مهمه آخه ارتباط مستقيم با انجام هرگونه حركات موزون! و ناموزون! در طول سفر داره.

خبر هاي نااميد كننده اي به گوش مي رسيد...قرار شد مسئول نظامت دانشگاهمون بشه همراه سفر....و شد!

فاميل اين آقا، باصفا است...انصافا هماهنگي فرم و محتوي رو ميبينيد؟!!

(البته هميشه يه عده از جان گذشته – ايضا از نمره و درس و كلاس و...) پيدا ميشن كه زحمت انجام حركات درون و برون اتوبوسي رو ميكشن!!

لباسها رو ريختيم تو ساك و دربست رسيديم به محل قرار...همه اومده بودن به غير از خانمهاي كلاس ما ...اتوبوس دقيقا جلوي در دانشگاه پارك كرده بود...آرم دانشگاه هنر هم روي درش معلوم بود. اما خوب وقتي پليسا بخوان گير بدن اصلا اين چيزا مهم نيست...بعضي ها ميگن به اوضاع و احوال ديشبش ربط داره!...بعضيا هم به چيزاي ديگه ارتباطش ميدن(خوشبختانه اهل فن در اين زمينه زيادن!!)

تا ما اسباب ها رو بذاريم تو جعبه و جاهامون رو درست كنيم آقا پليسه هم يه قبض ناقابل 26.000 توماني نوشتن و گذاشتن تو دست راننده!...چرا؟ برا اينكه اينجا پارك كردي؟!!!(بعضي وقتا توضيح دادن باعث ميشه بي ارزشي حرف طرف كم بشه...بنابر اين بدون شرح!)

خلاصه سر صبحي و اول سفري مجبورمون كرد صدقه بديم!...اونم 26.000 تومان.

آقا با صفا رفت جريمه رو داد ..تا اون موقع همه اومدن ...سوار شديم و براه افتاديم.

حكايت تركيب بندي اتوبوس هم جالبه...اول سفر و به دليل وجود آقا با صفا همه به صورت كاملا مجزا و كاملا پاستوريزه روي صندلي هاي اتوبوس نشستن...يه جوري كه انگار داريم ميريم بازديد چند ساعته خانما با مقنعه و مانتوي تيره و آقايون با لباس دانشگاهشون ( دست آقايون بازتره ..برا همين نميتونم پوشش خاصي  رو براشون بگم) ....پسرا پيش پسرا و دخترا پيش دخترا...اما مموقعيت هاشون استراتژيك بود يعني يه جوري بود كه طرف مربوطه(!!) تحت نظارت مستقيم باشه( چون وقت انتخابات بود يه چيزايي تو مايه هاي نظارت شوراي نگهبان بر انتخابات و حراست از صندوقها...!)

اين انتخابات هم رنگ خاصي به اين سفر داده بود كه در جاي خودش ميگيم.

من هم كه مثل هميشه يه گوشه اي گير آوردم و نشستم(اول سفر گوشه ام رديف اول اتوبوس بود!)

چند تا صلوات براي اموات و راننده و مسافر و همراه و ... و استارت!

(پايان قسمت سوم)

---

۱۴تير روز قلم بود...اين روز رو به همه قلم كاران! عزيز تبريك ميگيم..

امروز هم كه ۱۸ تيره..( ها؟...نميدونين چه رخدادي اتفتق افتاده؟...صب بخير بابا !!!)....يه عده مثه ما امتحاناشون تموم شده و دانشگاه نيستن...يه عده هم كه هستن درگير امتحاناي دانشگاه هستن( اين جمله رو ۵ بار پشت هم تكرار كنيد...زووود!!!)  در هر حال اميدوارم اين روز به شما خوش بگذره!!!

                                                                                                                        زت زياد!

 

+ نوشته شده در  84/04/18  توسط مصطفا  | 

(ادامه سفرنامه)

اسم خودم و چند تا ديگه رو نوشتم و با خيال راحت رفتم سرجلسه امتحان پايان ترم!

ظهر كه شد ديديم اوضاع بهم ريخته و خيليا اعتراض كردن كه شرايط سفر بايد برا همه يكسان باشه...

برا همين اعلام شد همه بايد دوباره ثبت نام كنن...اينبار با مبلغ۷هزار تومن و اسامي هم با قرعه كشي انتخاب ميشن...

چند روز بعد اسامي رو اعلام  كردن...اسم من آخرين نفر در اومده بود!( تو بانك كه ازين شانسا نداريم)

اينجا دوباره اوضاع قاراشميش شد...يعني يه عده كه ميخواستن در طول سفر كنار همسر آينده شون! بشينن(بذارين با حسن ظن به قضيه نگاه كنيم...شما هم ضايع نكنين ديگه!) اسم اون يكيشون در نيومده بود.

راي زني ها براي انصراف گرفتن از بعضيا آغاز شد كه يكي از اونا من بودم(بدليل مظلوميت فوق العاده ام- يه كم علامت تعجب!) اما نكته دقيقا همينجاست...درست در لحظه اي كه چشمت به دهن رفيقته تا بگه باشه ، اون نميگه باشه!...

۴-۳ نفر اومدن و ازم خواستن به نفعشون برم كنار... نميشد به كسي جواب مثبت بدم چون جواب به هركدوم برابر بود با بي جوابي به بقيه...بنابراين من اتهام سنگين بي معرفتي رو به جان خريدم و از ليست بيرون نپريدم!

در عوض لابي بازي هاي من به عنوان يك اهرم قدرت! شروع شد تا اسم ۳-۲ تا از بچه هاي ديگه رو هم بيارم تو ليست!!(ببخشيد من تحت تاثير فيلمهاي پدر خوانده اي كه اين روزا از تلويزيون پخش شد يه كم مافيا زده شدم)

تلفن ها به مسئول كانون شروع شد و اينقدر ادامه يافت تا طرف برگشت به من گفت: آقاي عزيز! يه دفه بگو ما با كلاس شما بريم سفر ديگه!...(انصافا حقم داشت!)

اما خوب اين لابيها نتيجه داد و درست شب آخر دونفر ديگه از كلاس ما به اسامي اضافه شدن!!

پايان قسمت دوم

---

واستا بابا!...حالا اين قسمت تموم شد ما كه تموم نشديم!...ميخوام بگم كه اين اتاق به اميد خدا در تابستان  نهايتا هر ۵ روز يه بار به روز ميشه (من نهايتش رو گفتم...)

اگه كسي مطلب بده اين فاصله كوتاهتر ميشه...اگر نده هم با قلمكاري (!) خودم ادامش ميدم...

اين ديگه دست شماست كه چيكار بكنين؛ مطالب خودتون رو بخونين يا خط خطي هاي منو...

يا حق

+ نوشته شده در  84/04/15  توسط مصطفا  | 

سلام...

نمیدونم از خوندن سفر نامه خوشتون میاد یا نه؟...اما مثه اینکه بعضیا منتظر سفر نامه غرب ما هستن...( اما سعی کنین برا خودتونم که شده بعضی از سفرهاتونو سفر نامه نویسی کنید)متاسفانه عکس های موجود تمامشون نگاتیوی هستن و برا گذاشتن رو وب باید اسکن بشن( این یعنی بی خیال عکس میشیم) و اینکه من سعی میکنم با اختصار هر چه بیشتری از سفر بنویسم که حوصله تون سر نره...این به این معنی نیست که تا تموم شدن سفر نامه مطلب دیگه ای نمیزنیم.

---

قضیه از اونجا شروع شد که با وجود همه نا امیدی ما از دانشگاه و اینکه بتونه یه سفر برا ما راه بندازه ِ یه روز دیدیم توی برد اطلاعیه زدن که آقا هرکی میخواد بره سفر غرب بیاد ثبت نام کنه...مبلغش هم ۵ هزار تومنه و مدت سفر هم ۵ شب و ۶ روزه...(این یعنی آقا بیا یه پولی هم بگیر اما با ما بیا سفر!!!)

این سفر از طریق کانون ایران گردی و جهان گردی دانشگاه راه افتاده بود ( کانونی که تمامی اعضاش خانمن ...حتی اعضای علی البدلش!!)

بعله...روز قبل از ثبت نام سری از مدیریت فرهنگی زدم تا ببینم وضعیت ثبت ناما چطوره...(چون من یه مدت دبیر کانون ادبی بودم یه کم با این مدیر فرهنگیمون رفیق شده بودم!) اونجا بود که فهمیدم نه خیر اوضاع قاراشمیش تر از این حرفاست...یعنی خیلیا اومدن تا همین امروز ثبت نام کنن...اما خوب همه چیز به فردا ختم میشد...بنابر این فردا صبحش از اون روزایی بود که دانشجوها قبل از ساعت ۸ دانشگاه بودن!!!...یه چیزی تو مایه های صف شیر یا برا باکلاسا مثه صف صندوق فروشگاه های رفاه!

هر طوری که بود اسم خودم و ۳-۴ تا دیگه از دوستان رو نوشتیم. تاببینیم چی پیش میاد...

---

 دوستان خوب قرار نیست که کل سفر تو یه پست فرستاده بشه!...تلویزیون اگه هیچ تاثیری نداشته باشه لااقل این اثر رو روی ما گذاشته که چطوری میشه سریال ساخت!!!

بنا بر این تا قسمت بعدی باید منتظر بمونید..

---

این قضیه انتخابات هم تمام شدنی نیست...

دوتا رباعی از یه وبلاگ رفیق که برا دوتا کاندیداهای عزیز نوشته(این وبلاگ رو به علاقه مندان به طنز توصیه میکنم)

از جیبِ تهی پول بیاور بیرون
تقسیم بکن میان لیلی - مجنون

امروز ببخش وام  یک ملیونی
شش ماه دگر بگیر هفده ملیون !

***
افکار ِ قشنگ و خوب در سر داری
شاید قدمی برایمان برداری

بر صورتِ تو دست کشیدم، دیدم
یک چهره ی اصلاح طلب تر داری ! 

 

+ نوشته شده در  84/04/13  توسط مصطفا  | 

غزل معاصررفت...

خبر به همين سادگي و كوتاهيه....بهترين وبلاگ ادبيات كلاسيك در حوزه غزل تعطيل شد...

وبلاگي كه خاطره 2-3 سال پيش رو برام زنده ميكرد.....سر زدن هاي هر روزه به اميد يافتن و تنفس هوايي تازه در غزل...جريان وبلاگ نويسي تازه به صورت اپيدمي در اومده...اما آدم با ديدن خداحافظي با سابقه هاي اين جريان به فكر ميافته...چرا خدا حافظي؟

آيا خداحافظي غزل معاصر طعنه اي به روزگار آشفته اين شيوه ادبيه؟ يا اينكه خداحافظي سر انجاميه كه براي همه ما اتفاق ميفته؟( منظورم غير از فرا رسيدن مرگه)

وبلاگ نويسي عرصه آزاد  تبادل نظرات و آرا است...عرصه برخورد صادقانه و بي تكلف با آثار...

رفتن غزل معاصر و وبلاگهايي مشابه كه حرف از رفتن ميزنن( مثه غزل پست مدرن و ... ) اگر چه كه دردناك و غمناكه اما شايد با اين رفتن جايي براي مردان ديگري باز بشه...شايد فرهاد خان ميخواد مديريت اين كار رو به بقيه بسپره...شايد...شايد...

برگزاري موفق دو دوره مسابقه و فراهم آوردن مجموعه اي خوب از اين شيوه؛ ادبي در نوع خودش بي نظيره.

نميدونم اصرار ما به برگشتن باعث تغيير نظر آقا فرهاد ميشه يا نه . اگه اينطوره با تمام وجود ازش ميخوام كه برگرده و ادامه بده...اگه نميشه هم باز مطمئنم كه نميتونه وبگردي رو ول كنه...مطمئنم هميشه اينجاست...براي شنيدن و گفتن...

 

 باري؛ پايان دادن بيشتر دليري مي طلبد تا آغاز كردن بيتي تازه...اين را طبيبان و شاعران همه ميدانند.( نيچه)

 

سفر بخير گل من كه مي روي با باد........زديده مي روي اما نمي روي از ياد...

 

قربان صفاي هميشگي غزل معاصر: مصطفا

+ نوشته شده در  84/04/12  توسط مصطفا  | 

Much !
مرا ببوس
برای اولین بار
برای دومین بار
برای سومین بار
برای چارمین بار
برای پنجمین بار
برای شیشمین بار
برای هفتمین بار
برای هشتمین بار
برای چندمین بار
اَ اَ اَ اَ اَ ه
بسه دیگه
تو هم تعارف سرت نمی شه ها !

به نقل از اینجا!

+ نوشته شده در  84/04/11  توسط مصطفا  | 

شروع شد...

آغاز ماراتني كه آخرش از بين حدودا 1.400.000 نفر شركت كننده، چند صد هزار نفر وارد دانشگاه ها  ميشن...اين همه سال درس خوندن فقط براي همين امروز و فردا... قبولي توي كنكور يعني گذشتن از تونل مرگ... براي خيليا قبولي نقطه آخر قصه هست... يعني ته ته هدفشون اينه كه بالاخره يه جايي قبول شيم.

همينه كه وضعيت دانشگاه هاي ما رو به اين روز انداخته...كسي كه مياد دانشگاه ديگه برا بعدش هيچ هدفي نداره و به همين قبول شدن راضي شده. ديگه درس و تحقيق و جستجو و... مهم نيست.در عوض فرصتي ايجاد شده تا تلافي چند سال علافي نكشيدن وهزار تا كار ديگه كه خودتون بهتر ميدونين رو در بيارن.

اين ميشه كه دانشگاه هاي ما به يه جور مهد كودك بيشتر شبيهن تا دانشگاه. تازه اون ور قضيه هم كلي مشكل هست.  كساني كه ميان  دانشگاه  اصلا ازحقوق صنفي دانشجو اطلاعي ندارن. فكر ميكنن اينجا هم همون دبيرستان كه هرچي آقاي ناظم بگه فقط بايد بگي چشم...

نميخوام بگم بايد با هر چيزي مخالفت كرد( اين كه ديوونه بازيه) اما بايد جلوي كاراي غير قانوني اي كه داره كم كم قانوني ميشه رو گرفت. از بس همه مثه سيب زميني هاي بي رگ فقط و فقط تماشا ميكنند مسئولين هم فكر ميكنن كارشون درست بوده ديگه. بنابر اين اقدامات بعدي و بعدي و...

اميدوارم همه اونايي كه قبول ميشن براي خودشون هدفهاي بزرگي در نظر داشته باشن...حقوق خودشونو بشناسن و اينقدر خوب درس بخونن كه اگه درخواستي يا انتقادي از دانشگاهشون داشتن، به بهانه كم كاريشون يا تخلفات ديگه، درخواستشون رو رد نكنن.

با اين وضع موجود،قبولي تو دانشگاه يعني افتادن از چاله به چاه...( آقا جان من خودم دانشجوام!)

به اميد اينكه با اصلاح روشها و نگرشها، براي آينده كشورمون افتخار و سربلندي بياريم.

---

ما هم دل داريم خوب...هركسي هم كه دل داره بعضي وقتا درد دل هم داره ديگه!

القصه ما به خونه رسيديم...به اميد فعاليت بهتر و مفيد تر وبلاگ كه جز با همكاري شما ممكن نيست.

+ نوشته شده در  84/04/10  توسط مصطفا  | 

سلام...سفر غرب تمام شد..( و ما غرب دیده شدیم!)

جای همه شما خالی...یه عالمه آثار باستانی دیدم و البته کلی هم تاسف پشت سرش خوردم.

رفیقی میگفت: باید ایرانی ها را توی کیسه کرد و انداخت جلوی سگ...گفتم به خاطر ساختن این آثار؟ و به جا گذاشتن این همه زیبایی؟

ما عادت کردیم که فقط افتخار بکنیم( حتی بعضیا همین رو هم بلد نیستن) تا کی بگیم ما این بودیم؟

کی میشه که به الانمون افتخار کنیم؟ شاید اگه ما این سابقه تمدن و هنر و فرهنگ رو نداشتیم الان کشور پر شور تر و فعال تری بودیم... ما عادت کردیم که به داشتن همین آثار اکتفا کنیم اما اینکه کی عمر این آثار به پایان میرسه و بعد از اون ما چه چیزی برا گفتن داریم معلوم نیست.

امیدوارم برسیم به آنجایی که ما هم برای آیندگان میراث علمی/فرهنگی/ هنری و کلی افتخار جدید به ارث بذاریم.

باید دعا کنیم که خدا تنبلی رو از ما بگیره و ما رو مصمم به تلاش برای آبادانی ایران کنه.

سعی میکنم از روزهای سفر بنویسم... البته بعد از جمع و جور کردن نوشته هام.

---

توحید خانه (ساختمان تاریخی ای که دانشگاه ما در آن واقع شده) به همان اندازه زیبایی اش. وقتی که خالی از دانشجو باشه دلگیره... الان همینجوریه...دلگیر...ساکت...بی حرکت....

---

انتخابات هم تموم شد و همه از نتایجش خبر دارن...نمیدونم برا عوض شدن یک معاون فرهنگی اول باید رئیس دانشگاه عوض بشه یا اینکه رئیس این شجاعت رو به خرج میده و بی هیچ تعارفی معاونش رو عوض میکنه...اما در هر حال امیدوارم در دولت جدید حداقل معاون فرهنگی  دانشگاه ما عوض بشه ...ان شا الله...

---

امروز میرم خونه...امیدوارم تابستون پر کار و پر باری داشته باشید....تا بعد...بای بای!

 

+ نوشته شده در  84/04/08  توسط مصطفا  |