- تمامش دعوا با این و اون... انگارهمیشه باید ترم اینجوری شروع بشه
- اون تحصن که یه ماه پیش نوشتم یادتون هست؟ قرار شده کلاسای رشته ما رو ببرن تو اون ساختمون تا بگن اینجا فضای آموزشیه!! لعنت به هرچی سیاسته
- رفتم با رئیس صحبت کنم که آخه چرا باید بریم اونجا؟ مسئول دفترشون یه ربع وقت دادن...منم نامردی نکردم و ۷۰ دقیقه طولش دادم...رئیس طفلکی!... قرآن رو برداشت و گفت: به قرآن قسم به اندازه یه تار عنکبوت به این دانشگاه وابستگی ندارم! منم گفتم: خوب اقدام کنید. گفت برای چی؟ گفتم برای استعفا!!
خلاصه به نتیجه نرسیدیم و بقیه بحث رو گذاشتیم برا روز قیامت...قرار شد فامیل همدیگه یادمون بمونه!
- فرداش معاون وزیر اومد دانشگاهمون. گفتن: واستا مجری مراسم. گفتم: اگه واستم کار دست دانشگاه میدم و ردش کردم.
سخنرانی معاون که تموم شد از طرف کانونهای فرهنگی دانشگاه رفتم رو سن و صحبت کردم. معاون با یه غزل از حافظ تموم کرد...منم با حافظ شروع کردم و گفتم:
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش.....بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش...(ملت کف مرتبی دود کردند!)
بعد من رئیس رفت بالا و گفت: شعری که آقای مصطفا خوندن خیلی خوب بود اما من فکر میکنم اونی که باید رختشو ببنده و بره منم....یه کم دلم براش سوخت...شاید همه تقصیرها هم گردن اون نباشه اما در هر حال پاسخگو اونه.
خلاصه اینقده خسته بودم که دلم میخواست بی خبر برم یه مسافرخونه ای چیزی ( هتل؟ مثه اینکه دانشجو ایم ها؟!) و ۳-۲ روزی بیفتم رو تخت. شبش تلفن زدن که اسمتو برا سفر به قم و جمکران نوشتیم....ما هم از خدا خواسته رفتیم. جای شما خالی اما از خستگی اونجا هم هیچی نفهمیدم...
- این جشنواره فیلم کودک هم برا خودش فیلمیه ها!... مثه اینکه هر فیلمی که توش بچه باشه میتونه درش شرکت کنه...با این حساب جای طالع نحث خالی بود!!!
زیاد حرف زدم دیگه...بقیه اش برا بعد....