تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

از اون اشتباهاتی که حال آدم رو جا میاره یکیشم بار گذاشتن آبگوشته. اونم تو ظهر جمعه که نونوایی تعطیله و همه تا دیر وقت خوابن و تو خوابگاهی که تا بوی غذا یه دور حسابی توش نزنه بیرون نمیره. اونوقته که کلی رفیق پیدا میکنی که از اتفاق همین امروز و سر همین ظهر تصمیم گرفتن که بعد از کلی مدت بهت سر بزنن و بالاخره تعارف اجباری تو رو رد نمیکنن و تو خوردن باهات شریک میشن.

عاشق شدن حد اقل این مزیت رو داره که دیگه کسی نمیتونه سر اون مورد باهات شریک بشه!!

پس برای عاشق شدن باید نیمرو پخت!!

-+-+-+-+-+-

خوب...یه سفر دیگه.اینبار البته دست جمعی...بعد از کلی سر و کله زدن با انواع و اقسام موجودات دانشگاهی(!) سفر کلاسیمون جور شد و ما داریم میریم جنوب. برا همین تا هفته دیگه به شرط ادامه بقا از مزاحمت ما محرومید.با امید به سفری پر سوژه! .... بای بای

+ نوشته شده در  84/08/28  توسط مصطفا  | 

گرگم به هوا هوا زمینه....هر کی بشینه خره!

+ نوشته شده در  84/08/25  توسط مصطفا  | 

 

نذر کرده بود اگه دانشگاه قبول بشه برا سربازیش امریه آستان قدس بگیره!!

+ نوشته شده در  84/08/22  توسط مصطفا  | 

از بلیط ساعت ۵/۱ شب که لغو شده بود و با کلی دردسر گرفتیمش تا خراب شدن اتوبوس تو راه برگشت همش درد سر بود.

تهرانم یه حال اساسی داد...بارون و بارون...تا الزهرا یه دوش حسابی گرفتیم...از خیابونای قشنگ ونک و رودی که به عرض خیابونا بود گذشتیم تا برسیم به اونجا که پسرا حکم آدم فضایی ها رو داشتن!

کلی ما رو نیگا کردن ...تا حالا اینقدر مورد توجه نبودم! عکاس مراسم هم که انگار تو ویزور دوربینش فقط ما رو میدید. مراسم با سس تاخیر شروع شد! مجری از هر ۱۰ تا کلمه ای که میگفت ۸ بارش"بسیار عالی"بود. اینقدر که یه بار بدجور خندم گرفت و صِدام به مجری هم رسیدو گفت طوریم شده؟!

عمران صلاحی عزیز یه کم از پرویز شاپور گفت و یکی از اساتید که قرار بود راجع به دهخدا حرف بزنه فقط قربون صدقه عمران صلاحی رفت!

ابولفضل زرویی هم نیومد.یه گروه کُر دو نفره (!)از بچه های الزهرا برنامه اجرا کردن. دختر بویراحمدی که اجرا شد پسرا دختر الزهرایی رو زمزمه میکردن!!

مدیرکل جدید فرهنگی وزارتم که یه سوتی اساسی داد و گفت چون اساسا کار من تو حوزه سیاسی بوده باید یه مدت بگذره تا با بخشای گوناگون فرهنگی آشنا بشم!!! خدا به داد برنامه های فرهنگی دانشگاهها برسه( باید ازآقای مغازه مدیرکل قبلی یه تشکر ویژه بکنم. انصافا موثر بود و کار راه انداز)

خلاصه آخرش به جوایز رسیدیم...اسما رو یکی یکی خوندن و خبری از اسمم نبود...گفتم خوبه لااقل یه موز و آب میوه ای دادن به ما! تا اینکه گفتن یه نفر دیگه مونده...اونم تو بخش ویژه...یعنی این بخش فقط نفر اول داشت...و یه دفه دیدم یکی منو صدا میکنه!...بدو بدو رفتم رو سن و جایزه رو گرفتم...

همونجا پشت تریبون گفتم:" جا داره یادی کنم از همه رفقای وبلاگ نویسم و همه اونایی که در این عرصه فعالیت میکنن و هدیه خودم رو به بچه های فرش ۸۲ هنر اصفهان تقدیم کنم که به خاطر اونا ۲ سال پیش ولاگ نویسی رو شروع کردم"

این بود که با پایین اومدن من مراسم هم تموم شد.

نماد مراسم یه سنجاق قفلی بود که در نوع خودش جالب بود...در هر حال با تموم شدن این قضیه دوباره برمیگردیم به نوشتن عادی خودمون و سر قرارمون.

تا بعدا که خلاصه تر بنویسم بای بایِ همگی!

+ نوشته شده در  84/08/19  توسط مصطفا  | 

با هر که دمی عشق تو آمیخته شد....گویی که بلا بر سر او ریخته شد....یا علی!!

معلوم نیست اون بیت بالا که تو نیازمندیهای اصفهان چاپ شده در مدح امام علی هست یا در رد آن؟!!

+-+-+-+-+-+

عیدتون مبارک...حالا دیگه اونایی که کلی شجاعت به خرج میدادن و آدامس میجویدن نمیتونن اِفه بیان!!

-+-+-+-+-+-

از قرار معلوم این بلاگفا یه کم قاطی کرده...یا قاطیش کردن(!)...در هر حال امیدوارم زود درست شه.

از اونجایی که پیشنهاد دیدار حضوری با واکنشهای گوناگونی مواجه شده باید برا روشن شدن موضوع یه توضیح کوچیکی بدم...منم میدونم هر کدومتون یه جایی هستین و نمیشه همه رو یه جا جمع کرد...برا همین فعلا اگه قرار به دیدار باشه تهران و اصفهان پیشنهاد میشه...تا بعد برسیم به شهر های دیگه.(من البته اصفهانی نیستم ها...از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم!)

-+-+-+-+-+-

و اینکه روز سه شنبه ۱۷/۸/۸۴ (همین هفته) اختتامیه دومین جشنواره بین المللی کاریکلماتور در دانشگاه الزهرا تهران برگزار میشه.نمی دونم چی شده که اسم منم به عنوان برگزیده بخش ویژه اعلام شده و کلی پیغام و پسغام(!) که حتما بیای ها!....برا همین ضمن دعوت از دوستان تهرانی که میتونن در اون مراسم شرکت کنن اعلام میکنم احتمالا تا ۴ شنبه نتونم بروز کنم...مراسم هم ساعت ۲ شروع میشه.

همچنین از کلیه دانشجویان آن دانشگاه تقاضا دارم چادر سرشون  کنن که ما اومدیم!...یا الله....!

به اندازه ۵ روزی که نبودم حرف زدم ...بسه دیگه و بدرود

+ نوشته شده در  84/08/14  توسط مصطفا  | 

اسمم رو تو برد دیدم...بالاش نوشته بود دانشجویان زیر به دفتر استعدادهای درخشان مراجعه کنند!! از فردا یه واکسی بزنم به خودم که نورم چشم بقیه رو نزنه!!( دیدید این مشکی پس زمینه بی حکمت نبود!)

قراره تقدیر بشه ازمون!...مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان!

دیروز همه رو از خواب بیدار کردن که آقا به این نشریه مصطفا مجوز بدیم یا نه؟... همه هم تو خواب گفتن بدین آقا و ... دوباره خواب. اما خوب هنوزم موندم که نشریه هه رو راه بندازم یا نه...میگم چه فایده ای داره وسط یه عده آدمای ناشنوا سخنرانی کنی؟ ... اینقدر گفتیم و به هیچکی بر نخورد...اینقدر نوشتیم و آب از آب تکون نخورد...اوووه...چراغا رو خاموش کنین!!!

بگذریم که اگه نگذریم سیل راه میوفته...

+ نوشته شده در  84/08/09  توسط مصطفا  | 

طولانی ترین قصه تاریخ/قصه اون کلاغیه که هیج وقت به خونه ش نمی رسه...

-+-+-+-+-+-+-

این قضیه دیدار هم مثه اینکه طرفدار زیاد داره...اما به همون اندازه هم خطر!حالا موندیم چیکار کنیم...

+ نوشته شده در  84/08/07  توسط مصطفا  | 

  - فکر میکردم نویسنده ها آدمای خوبی هستن؟....

  - اما اینا همش قصه است!!

-+-+-+-

دوستان! با یه دیدار دستجمعی چطورین؟...البته تو دنیای واقعی...و البته تر اینکه این هنوز یه پیشنهاده

+ نوشته شده در  84/08/02  توسط مصطفا  |