تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

کاش یه اتاق ساکتی بود که میشد رفت درش و یه کم سکوت گوش داد.

وقتی هیچ صدایی نباشه تازه میتونی صدای خودتو بشنوی... اینهمه برا این و اون وقت گذاشتیم یه کمم برا خودمون.

-+-+-+-+-+-+-

روز آخر پاییزه چند تا جوجه برات مونده؟

-+-+-+-+-+-+-+-

به غیر از همه چیزایی که در بارش میگن مهمترینش اینه که یه دقیقه بیشتر میخوابی!...شب یلداتون خوش

+ نوشته شده در  84/09/30  توسط مصطفا  | 

درختا...درختای ساکن...اگه دوتاشون عاشق هم بشن چه جوری به هم برسن؟....
+ نوشته شده در  84/09/28  توسط مصطفا  | 

بارون میاد شُر شُر شُر

برف می باره گُر گُر گُر

تگرگ میاد دام دام دام

سرم سرم پام پام پام!

 

 

+ نوشته شده در  84/09/26  توسط مصطفا  | 

آخ چی میشد ما آدما هم خواب زمستونی داشتیم؟... برا چند ماه هم که شده...

به قول وبلاگ های معروف : پ .ن (!!!):

 بر بی کسم امروز کسی را خبرم نیست... آتش به سر خاک که آن هم به سرم نیست

+ نوشته شده در  84/09/23  توسط مصطفا  | 

برا تنوع یه رباعی بنویسم...موافقین؟

"ما زاده حسرتیم و از نسل غمیم

بی برگ تر از درخت در فصل غمیم

ما را زغم  دوباره  میترسانی؟

برگرد ازین خیال  ما اصل غمیم"

+ نوشته شده در  84/09/21  توسط مصطفا  | 

دلش میخواست بنویسه اما نمیدونست از چی... برا همین قلم رو گذاشت سر جاش.
+ نوشته شده در  84/09/19  توسط مصطفا  | 

مثه يه آهنربا وسط يه قوطي پيچ و مهره خودم رو درگير كردم. از بس به همه جواب مثبت دادم و هر كاري از دستم بر ميومد انجام دادم از كار خودم دور افتادم. يعني اين وسط مصطفا گم شد. مثه همون آهنربا كه دور و برش اينقدر پيچ و مهره چسبيده كه خودش معلوم نميشه. بايد تجديد نظر كنم. سخته‏‎، ميدونم. مثه يه آهنربا كه بخواد جاذبه اش رو قطع كنه. اما وقتي اين اتفاق بيفته كلي سبك ميشه. خودش ميشه و خودش. اومدم مشهد.فرار كردم. شايد دنبال همون چسبي كه پست قبلي گفته بودم. حالا حرم خيلي ميچسبه. دو ماهي هست مسير وكيل آباد - حرم رو نگشتم.بريم بچسبيم به آهنرباي اصلي كه ما رو از اصفهان كشونده تا اينجا. فكر ميكنم بهترين چسب محبته.....{{ السلام عليك ايها الامام الرئوف}}
+ نوشته شده در  84/09/15  توسط مصطفا  | 

اگه یه سنگ صبور دلش بگیره باید چیکار کنه؟

تو این چند سال سنگ صبور خیلیا بودم اما دیگه دارم تَرک بر میدارم

                                                                                     آی ی ی.....چسب!

+ نوشته شده در  84/09/12  توسط مصطفا  | 

آنکس که میرود همواره بخشی از ما را باخود میبرد....منوچهر آتشی....مرتضی ممیز...بای بای

-+-+-+-+-

ضبط یکی از بچه ها خراب بود. یکساعت و نیم طول کشید تا درستش کردم. یکساعت و ربعش برا باز کردن یه دونه پیچ...ربع ساعتش برا درست کردن اشکالش.دستم کلی درد گرفت و الانم روی موس راحت نیست.

بعضی وقتا رفع گیرای فرعی درد سر بیشتری داره تا رفع مشکل اصلی...اما خوب اگه همون فرعیه هم حل نشه اصلا نوبت به اصلیه نمیرسه.

-+-+-+-

تو انتخابات شورای صنفی دانشکده اول شدم. حالا با کلی مشکل کوچیک و بزرگ روبروم. خدا کنه از پسش درست بر بیام.

 

 

+ نوشته شده در  84/09/08  توسط مصطفا  | 

سفر تموم شد... بدینوسیله از اتوبوس شهاب مدل بوق که با روزنه های هوای خودش سرما رو به درستی به سرو پای ما هدایت میکرد/ از مرغ های عزیزی که با تلاش بی منت خودشون غذای این چند روز ما رو تامین کردن و معده مهربون که خم به ابروش نیاورد/از سطل قندی که ضربه های محکم منو تحمل کرد تا صداش در بیاد و بچه ها باحال تر دست بزنن و حرکات موزونشون ریتم بهتری بگیره/از شرکت مهرام به خاطر سس های مایونز و هزار جزیره/ از استاد مهترم با تمام مهترمیتش که اصلا نظر بچه ها براش مهم نبود و حرفش مثه آیه قرآن چون و چرا نداشت/از بچه های کلاس که در شرایط حاد جاده و با وجود انواع و اقسام پیچ ها و بالا پایینیهاش  و کسالت چند نفریشون دست از موازینشون( چمع جدید حرکات موزون!) بر نداشتن/ از برو بچ همسایه اتاق که دوری ما رو با سختی تحمل کردن و اقدام به خودکشی و ازین کارای بد بد نکردن! و کلیه عوامل و دست اندر کارانی که به دلیل کمی جا نمیتونم اسمشونو ببرم ( شاید بعدا بردم) تشکر میکنم.

تا بقیه سفر...بای بای...(صدای گاز ماشین...)

 

+ نوشته شده در  84/09/05  توسط مصطفا  |