تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

 

 

احتراما با توجه به شهرت روزافزون و سرعت بلا وقفه رشد آن و عن قریب النصب بودن رایت درایت اینجانب بر بلندای قلل رشته جبال وبلاگستان،اخیرا مشاهده می شود عده ای عناصر مجهول الحال با فراغ بال اقدام به ارسال مقادیری ایمیل،pm و کامنت نموده اند تا به خیال خود این دل ما را ببرند اسیری یا مثلا دل گرو گیری(؟!) کنند.

به اطلاع آن عزیزان اعم از زن و مرد و غیره می رسانم دل ما فعلا در حالت سکته دلی وباقی مخلفات -یه چیزی تو مایه های عدم- قرار دارد.و دست زدن به دل آدم سکته ای یه کم جیز می باشد.

بیت: "ای که دستت می رسد کاری نکن"مرسی

 بعله؛یعنی: مشترک گرامی، دسترسی به این دل مچاله امکان پذیر نمی باشد.لطفا مجددا دست اندازی نفرمایید.

لذا آقا جان! من فعلا قصد ازدواج ندارم و.. می خوام ادامه تحصیل و.. باید دکتر باشه، خونه و ماشین داشته باشه و...تازه شم هر چی آقا جونم بگه!

خلاص!

 

حال این متن خبر می دهد از سر درونم نم نم نم نمِ بارون ...

 

+ نوشته شده در  85/10/27  توسط مصطفا  | 

 

من یه درخت سیب می خوام پُر از گنجشک با یه ۶ سالگی که روی ایوان خونه مادر بزرگ ایستاده و منتطره تا گنجشکا واسش بستنی بیارن.نه یکی،پنج تا که به همه دوستاش برسه...

من یه چشمه بی ماهی می خوام که مثه همون ۶ سالگی بشینم لبش و سیبی رو که به چوب بستم بندازم تو آب و تا ظهر وایستم تا ماهی بگیرم...

من یه خونه میخوام که بالای تابلوی بسم اللهِ ش یه جفت یاکریم خونه دارن و وقتی من رو می بینن، نمی پَرَن...

من از بین این همه پیچیدگی...

                            ... فقط یه کم سادگی میخوام...لطفاً

+ نوشته شده در  85/10/20  توسط مصطفا  | 

 

داشتم خفه مي شدم از بي توجهي.خدا رو شكر اين یاسمن خانم و بعد از آن بوالفضول آقا به دادِمان رسيدند و دكمه يقه پيراهن بي توجهي را باز كردند تا نفسمان دربيايد.

القصه ما هم به يلدا بازي دعوت شديم.سریع بريم سراغ ۵ تا نكته مون:

 

۱-    عارِضم به حضورتان اين ريشهاي ما از بچه گي(!) تا الان دم تيغ نرفته است.فقط هر از چندگاهي ماشيني از رويشان رد ميشود.(ماشين به خودمان كاري ندارد)لذا جان مي دهد براي روبوسي!

۲-     از آنجايي كه صداي ما نسبت به سن مان كلفت تر(؟!) است(كلفتي صدا با گردن تناسبي ندارد ها)در ايام دبيرستان چند بار به جاي پدر خودم يا رفقا تلفن زده ام مدرسه و اجازه خودم يا آنها را گرفته ام!

۳-     آقا ما كلا زياد گوشت نمي خوريم چه برسه به كله و پاچه و سيراب و شيردون و چشم و گوش و حلق و بيني و... درست مثل سياست.

حالا بياين كامنت بذارين كه:"بريم كله پاچه مهمون من!"

۴-     اصولا ما آدمهاي مهم از همان كودكي شخصيتمان مستقل بوده است يعني حتی دريغ از قطره اي شير مادر كه ما بخوريم.خدا پدر شير خشك را بيامرزد كه اگر نبود،اتاقي هم نبود!

۵-   (البته چيزهايي كه شما نميدانيد زيادند فقط من بايد آنهايي را بگويم كه با گفتنش كمتر گير بيفتم)

و اينكه دو سه بار تا دم در خانه عاشقي رفته ام ها، ولي يا زنگ زده ام و فرار كرده ام يا اينقدر همينجوري دم در ايستادم كه يكي ديگر آمده و رفته داخل!(آخي مصطفاي خجالتي!)

خُب خدا رو شكر ۵ تا بود وگرنه همين ۵-۴ تا همسايه اتاق هم مي پريدن.

از کسی هم دعوت نمیکنم چون ممکنه ننویسن و ضایع بشم!

ها؟...باشه از امید و عبدالله و ارژنگ و فاطمه و سمر و بقیه!...دعوت میکنم: دعوت!

 

+ نوشته شده در  85/10/10  توسط مصطفا  | 

 

درزندگی، هر آدمی به فصلی می رسه که احساس میکنه دستش سرده

هرکسی یه جوری دستشو گرم میکنه

یکی دستاشو میگیره جلوی دهنش و "ها" می کنه

یکی کاپشن می پوشه و دستاشو می کنه تو جیباش،دستاش مال خودشه

یکی چایی می خوره و دستاش لیوان چایی رو بغل میکنه

یکی دستاشو تعارف می کنه به بخاری،دستاش که گرم میشن خودشم گرم میشه

.

.

.

یکی هم دستاشو میذاره تو دستای یکی دیگه یه جوری که توی دستای اون گُم بشه

 

در هر حال هرکسی یه جوری دستشو گرم می کنه دیگه...

 

-+-+-+-

 

فکر کن رفتیم تهران و ۳ روز تو هتل واسه خودمون با رفقا از طنز گفتیم و خوندیم و بردیم و آوردیم و...

فرض کن یه نموره جایزه واسه چند تا رباعی هم روش

ولی وقتی دستشویی داری، وقتی توالت فرنگیه،همه چی زهر میشه واسه آدم!

 

 

+ نوشته شده در  85/10/05  توسط مصطفا  |