تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

   

قرار است برویم خانه سالمندان.برای چند دقیقه ای بودن در کنار آدمهایی که چند سال قبل،آدمهایی هم سن خودمان بوده اند.برای دیدن و شنیدن شان.

شاید برای اینکه آینده را در حال ببینیم.

 برای ساختن خودمان.اصلا مگر کار خوب،دلیل می خواهد؟!دلیل کار خوب،خوبی آن کار است!

در هر حال و خلاصه بگویم:

 کارت دعوت

بازدید از سرای سالمندان شهر اصفهان

مدعوین: من و شمایی که وبلاگ می خوانیم یا می نویسیم.

زمان: شنبه:1/10/86 ازساعت 16 تا غروب آفتاب.

مواد لازم:ارسال ایمیل- حداکثر تا 4 شنبه 28/9/86- به همین آدرس ما شامل معرفی خود و اعلام آمادگی و احیانا پیشنهاد های احتمالی تان.

دستور کار برنامه:صرف میوه و گفت و شنود با سالمندان.

بهانه لازم:دیشب یلدایش و امروز اول زمستانش پیش آنهایی که در زمستان عمرشان اند.

 

- اطلاعات بیشتر و هماهنگی نهایی توسط ایمیل به اطلاع داوطلبان خواهد رسید.

 

- توضیح ضروری و غیر لازم(!):این حرکت به هیچ حزب،گروه،تیم،خط،جناح،دسته،انشعاب،قوم،مذهب،جنس و... وابسته نیست و صرفا حرکتی در حیطه  "رفتار انسانی" می باشد!

-+-+- 

- کی می فهمیم که باید باز نشسته شویم؟!

 

.......

این بار به خاطر اینکار چیز دیگری نمی نویسم.تا هفته بعد اگر عمری باقی بود.

+ نوشته شده در  86/09/24  توسط مصطفا  | 

 

 لطف کرده حیاط و کوچه را شسته،باغچه را آب داده،هوا را عوض کرده،تازه مان کرده،تحویل مان گرفته؛ پس چرا ممنونش نباشم؟

باران جان! ممنونم که آسمان را به زمین می رسانی...

-+-+-

 

وقتی از" دیدن تا رسیدن" برای  بعضی ها اینقدر فاصله هست، دیگر از" ندیدن تا رسیدن" چه انتظاری می توان داشت؟!

-+-+-

 

اگر به همه ما یک عدد بر چسب صورت حساب با عنوان: "مخارج حتمی جهت وصول به اینجانب"۱ نصب می شد،مسلما در زندگی آدمها اتفاقات غمگین کمتری می افتاد! (مخارج احتمالی اش بماند)

-+-+-

 

2 رکعت نماز زیارت می خوانم به نیابت از "..."۲، قربتا الی الله،... الله اکبر!

پاییز سرد مشهد،گنبد گرم طلا،امام رئوفِ رضا...

 

.............

۱) حساب کردن این مخارج البته مستلزم " شناخت خود" است و این" شناخت خود" هم قصه غمگین دیگری است که از حوصله اتاق خارج است.کلی پانوشت دیگر هم دارد که نمی نویسم!

۲) هر کس گروه آدم های خاص خودش را دارد.من هم به دلیل طولانی بودن و محض ریا(!) جایشان را خالی می گذارم.

 

- دوستان خوبم! آن ایمیل بالا و این آی دی پایین برای حرفهایی است که شاید لازم نباشد همه از آن خبر دار شوند.مثلا قیافه من به چه درد ملت می خورد؟! این مثال مادی اش بود.شما تا ته اش بخوانید دیگر.

به علاوه، همیشه و همیشه حرف هست اما قرار نیست همیشه به همه حرفها جواب داده شود.زبان کل کل هم نداریم! خلاص!

+ نوشته شده در  86/09/17  توسط مصطفا  | 

 

آیا روزی تکنولوژی به این مرحله از پیشرفت می‌رسد که دیگر کسی به مسخره نگوید: "مگر خوابش را ببینی؟"

 آنوقت من اگر باشم خواهم گفت: "می‌خواهم خوابت را ببینم؛ لطفا!"

 

-+-+-

 

 حرف زدن با بعضی از ما آدمها، گفتگو با دیوار۱ است.نه ازین جهت که چیزی نمی‌فهمند؛نه! ازین بابت که عین حرف هایت پژواک می‌شود و بر می‌گردد به خودت! حالا بعد از چند روز، ماه یا سال...

خُب دیگر، آدمی زاد هستیم و هزار تا قِرّ و فِر!

 

 -+-+-

 

- چطور می شود الکی خوش بود؟

 

  

۱) می‌شد کوه را هم مثال زد.ملموس تر هم بود.اما گفتیم کوه، کوه بماند و بیشتر از این آلوده زندگی آدمها نشود!

+ نوشته شده در  86/09/10  توسط مصطفا  | 

 

بی که بدانی همراه توست.آرام و بی صدا.از همان اول راه.تا آخری که نمی دانی کِی هست.همیشه و همیشه.تویی که او را می خوانی.تویی که او را می پرسی.تویی که وابسته اش شده ای.تویی که همه چیزت را با او تنظیم می کنی.اسیر یعنی چه؟مگر خلاصی ای هست؟

 

آرام منتشر می شود.انگار گاز در یک اتاق.نمی فهمی که.می‌آید و تو را پر می کند از خودش.تاثیرش را می گذارد.تو می شوی لقمه آن.می خورَدت.هان!درستش همین است:می‌خورَدت.و تو کم کم تمام می‌شوی:ت..م... ا.... م!

زمان!

زمانِ بی رحم،زمانِ بی احساس،زمانِ خشک،زمانِ منطقی،زمانِ مشخص،زمانِ محدود،زمانِ...

 

اما با همه بدی‌اش این لطف را دارد که در چنته اش فراموشی هم پیدا می‌شود...

-+-+-

پ.ن بی ربط۱: آیا فراموشی درست به اندازه عادت کردن طول می‌کشد؟(جواب:خیر!)

پ.ن بی ربط۲: آیا اگر زمان به جای طول کشیدن، عرض می‌کشید، زود تر می‌گذشت؟!

+ نوشته شده در  86/09/03  توسط مصطفا  |