تبليغاتX
اتاق

اتاق

..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..

 

دلت را دور زده است.دریبل دو طرفه.یعنی آمده طرفت.انگار می خواهد بغلت کند.تو ایستاده ای.ایستاده که نه؛ تو هم رفته ای به طرفش. به هم نرسیده اید که ناگهان سرعتش را زیاد کرده.از کنارت گذشته.دلش را انداخته پشت دلت و تو را رد کرده.رفته تا از آن پشت دلش را بگیرد و برود سراغ نفر بعدی!

تکنیکش بالا بوده.می گفتند حرفه ای بوده است.چه دریبل ها که نزده.چه دلها که جا نگذاشته!

 جادوگر؟ آری؛ شاید هم جادوگر!.طول زمین خدا را طی کرده.هی دریبل زده به سمت دروازه ای که معلوم نبوده کجاست.رفته و رفته.

***

دریبل خورده ایم؟ آری؛ شاید.

 

اما او تا ابد نمی تواند برود.آخر سر، سر یکی از همین دریبل ها، یکی از همین آدم ها را که می آید رد بکند،احساس سبکی خواهد کرد.بعد، ثانیه هایی می گذرند.بعد، به خودش می آید.حریف تکل دو پا زده است؛آن هم از پشت!

او روی زمین خدا جا مانده.دلش افتاده آن طرف تر.نایی نمانده که بلند شود.جادویش تمام شده.حریف کارت قرمز گرفته.اخراج شده.قبول! اما او دیگر نمی تواند به بازی ادامه دهد؛

دلش شکسته است!

 

 

-+-+-

بعضی وقتها هوایی می شوم زمین دلم را به تجاری تغییر کاربری بدهم!!

اینجوری لااقل دلمان خوش است اجاره دلی داریم که یک ماه را با آن سر کنیم!

 ...

یک روز بعد نوشت!: دوستان! این حکایت ما نیست.ما را چه به دریبل و این حرفا؟ اصولا ما تماشاچی هستیم نه بازیکن!

+ نوشته شده در  86/11/24  توسط مصطفا  | 

 

بچه تر که بودم۱ یکی از کارهای اوقات فراغت ام ساختن غذاهای تازه بود.مواد لازم مختلف(!) را در ماهیتابه می ریختم و از تخم مرغ به عنوان بَست برای پیوستن آن ها به هم استفاده میکردم!

ترکیب بندی مواد پیرو هیچ دستورالعمل خاصی نبود.حتی نگرش هایی نظیر مواد هم رنگ یا هم مزه هم در این فرایند نقشی نداشتند.

نتیجه مطمئنا محصولی تازه بود که برای سنجش میزان مقبولیت آن در اذهان(دهان!) عمومی از بچه های همسایه به عنوان نمونه هایی در دسترس استفاده می کردم!

برآیند این آزمایش ها بماند.اما غالبا محصولات برای نگهداری به جای یخچال به سطل زباله هدایت می شد.

 

این همه را گفتم تا بگویم نقدا ذهن ما حکم آن ماهیتابه آزمایشگاهی را دارد.پر از مواد درهم و بی ربطی که هرکدامشان را بگیری می بینی چند چیز دیگر هم به آن چسبیده!

نمی خواهم این بار آن تجربه شیرین -برای من لابد نه برای همسایگان!-  تکرار شود تا برای شما ناخوشی پیش بیاید.

این بود بهانه این دفعه ما برای ننوشتن!

 

-+-+-

آخ که چقدر مغرورند این خانه های آخر کوچه های بن بست...

 

-+-+-

در مشهدمان دنبال کار می گردیم.نکته در این است که اینجا کسی را نمی شناسیم.

به نظرتان به درد چه کاری می خوریم؟۲

.....

 

پ.ن۱: بیشتر از اینی که الان هستم !

پ.ن۲: بغیر از رفتن لای جرز دیوار که توانایی بالذات همه ماست!

+ نوشته شده در  86/11/15  توسط مصطفا  | 

 

کشید کرکره را و اتاق ابری شد

کبوتران طلایی نور خوابیدند.

  صدا عزیمت کرد.

     سکوت آمد داخل.

 

شبیه توده هوایی گرفته و سنگین

به دستِ بادِ قدم های نازکش از دور

بر آسمانِ بیابانِ تخت ظاهر شد.

(که تخت مدت ها بود غرق خشکی بود)

 

گرفته بود هوایش

و موجهای دلش چنگ میزدند مکرر

 به ساحل سینه...

***

زنان پلک هایش به پچ پچ افتادند

و رود ابروهایش به جزر و مد افتاد

هنوز چنگ زدن های قلب بود و قفس

که شاخه ها لرزید...

شکست،

       قامتِ 

           باریکِ

                  توده ی

                       سنگین...

- هبوط شاعر بر سرزمین بی باران-

 

سقوط یعنی برخورد ابرها با هم

  و نرم نرمک آغاز شعر هایی خیس...

 

هبوط  کرد

 و باران برای بدرقه اش

     تمام تختش را

         ستاره باران کرد.

 

 شب بلندی بود.

         و ماه می بارید...

 -+-+-

برای بعضی دلها باید کرم نرم کننده تجویز کرد.برای بعضی دیگر گوشتکوب!

-+-+-

پ.ن: مرطوب نوشتن دلیل بر بارانی بودنمان نیست.اتفاقا فی الحال کاملا نیمه ابری هستیم!

+ نوشته شده در  86/11/02  توسط مصطفا  |