"...اين روزها همه ش احساس مي كنم يك چيزي كم است.نه ايمان كه گفت :"نام آن پرنده اي كه از قلبها گريخته..."اما نمي دانم چيست.يك جور وصله بودن بر پيكر اين روزگار،يك جور چسبيدن به زور به تن اين ديوار زندگي.
نمي دانم؛انگار براي اين روزها به درد نمي خورم.انگار جايم اينجا نيست.انگار درخت سيبي باشي كه باد اشتباهي دانه ات را انداخته باشد وسط جنگل كاج و تو نه تنها تنها باشي،كه سوزن درخت هاي همسايه را هم در تنت احساس كني...
***
هميشه رسيدن به سال گرد ها وتاريخ هاي مهم مرا ياد رفتن مي اندازد.جدايي،دل كندن،خداحافظي،دور شدن،محو شدن و سر انجام نيستي.
نيستي نه يعني نبود؛ يعني ديده نشدن، كه نيستي اي نيست وهر چه هست لابد هست و خواهد بود..."
بخشي از يكي از نامه هاي يك مصطفا به يك آقا رضاي كاظمي
-+-+-+-
گپي با فروغ فرخ زاد آخرين كتاب رضا كاظمي است.
توضيحات كمتر را در اینجا و بيشتر را در اینجا بخوانيد.
-+-+-+-
۲سال پيش در چنين روزي اتاقي ساختيم... یادش...
