آن کس که وصل نیست،افتاده است.
افتاده؛نه اینکه تمام شده و به زمین رسیده؛نه! افتاده یعنی همینطور دارد می افتد و می افتد و...
وصال یعنی جریان؛ امتداد لحظه های وصل بودن.بریدن فراق است نه آزادی.آرام آرام فرو رفتن و ذره ذره محو شدن.
رودی که به دریا وصل نیست سر انجامش باتلاق است. اسمش هم زنده رود باشد، باز مرده است!
حواس مان نیست.(هست؟)تلاش ما در جهت بریدن طناب ماست که گفت: ان الانسان لیطغی...!
-+-
بچگی ها می گفتند سبیل گربه را که بکنی تعادلش را از دست می دهد و نمی تواند درست راه برود.
دلِ کندن سبیل گربه را نداشتم.گرفتنش را هم؛اگرچه همیشه به طرز غریبی از گربه بدم می آمد.نشد امتحان کنم صحت گفته قدیم را اما نقدا که سنگینی ِ دل مشغولی ها و دغدغه ها و گیر و گره ها سبیل ِ فکر ما را کنده است و این روزهای بی تعادل را زندگی می کنم،حق را به گربه ها می دهم اگر تلو تلو خوران منتظر در آمدن سبیل های تازه باشند!(یعنی شما هم به اندازه یک گربه به من حق بدهید تا بلکه سبیل آرامش مان در بیاید.اگر از بیخ کنده نشده باشد البته!)
همه این نبودن ها و بودن های بی اتفاق را بگذارید به همان حساب بالا تا بعد بیایم و یکجا حساب کنم.
-+-
سالی که نکوست از همین بهارش پیداست.از باران های پشت سر هم که خشکی ِ گونه را تر می کند.همین طور پیش برود گونه ام جوانه می زند!
خوبید؟دل مان تنگ است ها...
