به وبلاگ یکی دیگه از دانشجوها سر میزنیم...امیر مرزبان و یه غزل از اون:
«من»
همين که چشمهايم را ببندم با تمام درد سر هايش
ميان خاطراتم غوطه ور خواهم شد و خون جگر هايش
کسی را در ميان بادها گم می کنم هر بار و می بينم
پرستويی به دستان خودش سوزانده يک يک کُلّ ِ پرهايش
زمان شمشير بر می دارد وُ حتا زمين خنجر به پهليويم...
به پايم می زند روز و شب تکراری ام هر دم تبر هايش
شبيه جنگهای تن به تن که آخرش بازنده می ميرد
نشستم تا ببند روی من يکباره دنيا را و درهايش..........
روايتهای من اينجا هميشه آخرش نقطه است
به قول تو ــ کسی دلبسته ی معشوقه ی عصر حجرهايش../
(())
کجای قصه ــ جوری که نمی دانم ــ مرا از «من» زدی بيرون ؟
که جور ديگری پاهای من می خواند اين راه و خطر هايش
خودت می دانی! ــ اين سردار پير خسته هر کاری نکرد و کرد! ــ
نمی اندازد اينجا ــ پيش پای دشمنش ــ تيغ و سپرهايش
خودت می دانی...اصلاً گوش کن! يک آدم عاشق چه می خواهد؟
تو باور کرده ای سنجيده ات اينبار با تحليل گر هايش!!
نه با «حرف» و«حديث»و«آري» و «نه»...«بايد» و «شايد»!
خيالی نيست !پايت می دهد يک روزی از اين بيشترهايش
خيالی نيست!می خواهی بماند لال پس لابد نمی دانی ؟!
که خوانده قصه را در گوش «دنيا» با تمام کور و کرهايش!
به محض اينکه بيتی تازه در شعر جديدم شعله می گيرد
به تصديق همين که می توانم باز هم (جنبيده) سرهايش
...تويی که بادها هر روز می آيند در پرچين موهايت...
...خجالت می کشد پيش تن اين دشت با کوه و کمر هايش...
تويی که هر چه تشبيه و خيال و وصفهايم پيش چشمت هيچ...
تويی که عاجزم از ثبت لبخند تو با کُلّ ِ هنر هايش
(())(())
خودت ديدی !تمام حرفها و غصه هايش ختم شد با خنده های تو!
برای توست اين «هفتاد من» ...تفصيل و اظهار نظر هايش
....
کسی که اول بازی خودش را کشته چيزی هم ندارد !پس
به رويش هم نياورده است اينجا حاصل سود و ضرر هايش
دو باره چشم هايشرا ببندد!حرفهايش را نگويد ...چشم!
به پايان می رسد با چشم های بسته پايان سفرهايش...
.....
....
خودت ميدانی اميّد کمی دارد ...ولی می بيندت يک روز!
همانطوری که چشمش باز شد يعقوب با پيراهن دست پسرهايش!!!
برگرفته از وبلاگ: اتاق 203
