(ادامه سفرنامه)
اسم خودم و چند تا ديگه رو نوشتم و با خيال راحت رفتم سرجلسه امتحان پايان ترم!
ظهر كه شد ديديم اوضاع بهم ريخته و خيليا اعتراض كردن كه شرايط سفر بايد برا همه يكسان باشه...
برا همين اعلام شد همه بايد دوباره ثبت نام كنن...اينبار با مبلغ۷هزار تومن و اسامي هم با قرعه كشي انتخاب ميشن...
چند روز بعد اسامي رو اعلام كردن...اسم من آخرين نفر در اومده بود!( تو بانك كه ازين شانسا نداريم)
اينجا دوباره اوضاع قاراشميش شد...يعني يه عده كه ميخواستن در طول سفر كنار همسر آينده شون! بشينن(بذارين با حسن ظن به قضيه نگاه كنيم...شما هم ضايع نكنين ديگه!) اسم اون يكيشون در نيومده بود.
راي زني ها براي انصراف گرفتن از بعضيا آغاز شد كه يكي از اونا من بودم(بدليل مظلوميت فوق العاده ام- يه كم علامت تعجب!) اما نكته دقيقا همينجاست...درست در لحظه اي كه چشمت به دهن رفيقته تا بگه باشه ، اون نميگه باشه!...
۴-۳ نفر اومدن و ازم خواستن به نفعشون برم كنار... نميشد به كسي جواب مثبت بدم چون جواب به هركدوم برابر بود با بي جوابي به بقيه...بنابراين من اتهام سنگين بي معرفتي رو به جان خريدم و از ليست بيرون نپريدم!
در عوض لابي بازي هاي من به عنوان يك اهرم قدرت! شروع شد تا اسم ۳-۲ تا از بچه هاي ديگه رو هم بيارم تو ليست!!(ببخشيد من تحت تاثير فيلمهاي پدر خوانده اي كه اين روزا از تلويزيون پخش شد يه كم مافيا زده شدم)
تلفن ها به مسئول كانون شروع شد و اينقدر ادامه يافت تا طرف برگشت به من گفت: آقاي عزيز! يه دفه بگو ما با كلاس شما بريم سفر ديگه!...(انصافا حقم داشت!)
اما خوب اين لابيها نتيجه داد و درست شب آخر دونفر ديگه از كلاس ما به اسامي اضافه شدن!!
پايان قسمت دوم
---
واستا بابا!...حالا اين قسمت تموم شد ما كه تموم نشديم!...ميخوام بگم كه اين اتاق به اميد خدا در تابستان نهايتا هر ۵ روز يه بار به روز ميشه (من نهايتش رو گفتم...)
اگه كسي مطلب بده اين فاصله كوتاهتر ميشه...اگر نده هم با قلمكاري (!) خودم ادامش ميدم...
اين ديگه دست شماست كه چيكار بكنين؛ مطالب خودتون رو بخونين يا خط خطي هاي منو...
يا حق