1) چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي... چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي
براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم؛ نه... ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي (م.جهاندار)
قرنهاي بي قراري... درسته كه تولدش رو جشن ميگيريم اما بايد بدونيم يه سال ديگه هم بدون بودنش رفت...يعني در حقيقت بدون بودن ما وگر نه اون كه نزديكمونه... فقط كافيه بخوايش.
2) شعر ميگويد و سرش بند است... با تمام وجود خرسند است
شعر گفتن شبيه خوردن آب...مثل چايي كه پهلويش قند است
...
بي جهت خسته ميكند خود را... شاعري هديه خداوند است(م.محدثي)
روز ملي شعر رو به همه دوستان ادب دوست و مودب تبريك ميگم.كاشكي شعر ما مثه داستانهامون بشه...اين قدر آشفته بازار نباشه.خداييش داستان نويسي پيشرفت خوبي داشته.
3) قرار بود زبان كار كنم/طراحي كار كنم/ برم سر كار يه پولي در بيارم و...
درسته كه اينا هيچ كدومشون به سر انجام نرسيد.تازه قبض تلفن 000/30 تومان شد(!) اما تابستون امسال اين فايده رو داشت كه دوستايي پيدا كنم كه هر كدومشون كلي حرف واسه گفتن دارن... دوستايي كه تك تكشون باعث افتخارن. از «خ» ي خبرچين گرفته تا «ب» ي بوالفضول...روزاي قشنگي رو سپري كرديم. اين آخرين پست من تو تابستونه...اميدوارم عمري باقي باشه و چند روز ديگه دوباره كنار هم باشيم.
مشهد رو با پاييز سردش تنها ميذارم و ميرم كنار درختاي چهار باغ ...خداحافظي منو از همينجا بپذيرين...كوچيك رفقا:مصطفا
