<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اتاق</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/</link>
<description>..::|خط خطی های یه آدم بی خط|::..</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Nov 2009 20:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قطع شدن عصب احساس!</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; درمان بعضی درد ها به مجاورت است؛به حضور.&lt;BR&gt;همجواری، خیلی وقت ها بی نیاز از هرگونه توضیح و تشریحی،کار خود را می کند.خیلی وقت ها کنار هم بودن،عین التیام است.چه بی قراری هایی که بی نیاز از هر دارو و درمانی،با همسایگی کسی،حل شده است؛قرار شده است.&lt;BR&gt;دیدار اگرچه با خود بیم دلتنگی آینده را دارد،اما در جریانش،آدمی را آرام ترین دریاها می کند؛وسیع،خواستنی،رها...&lt;BR&gt;می خواستم بگویم بودن بعضی ها به نبودن خیلی چیزها می ارزد.حتی دور بودن بعضی ها هم...&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;این ها آه و ناله نیست ها!این ها رد همان قلمی است که یک هفته پیش،به گواهی داورانش،سوم شعر در جشنواره طنزمکتوب کشور شده است مثلا!(بیشتر از مقامی که اعتبارش هم الان برای من شده است: گذشته ها گذشته،دیدار چند دوست و یک معلم ارزش داشت.دوست هایش بماند،معلم اش اما سید علی میر افضلی بود)&lt;BR&gt; حرف هایم واقعا گم شده اند.رفته اند آن زیر زیر ها.ما هم دل و دماغ بیل زدن و ناز کشیدن نداریم فعلا.درِ دل مان را گره زده ایم و انداخته ایم اش کنار قفسه سینه تا شود آنچه که باید.&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;دور خودم را خط کشیده ام تا نزدیکم نشوم!&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;روزگاری است که روزهای بی مزه ای را طی می کنم.انگار جویدن آب در دهان!&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;از تاریخ تولدها تنها چند تایی را در خاطر دارم.آن هم از کسانی که بین همه آشنایان،دوست حساب می شوند.یکی شان چهارم آذر است و برای همین به &lt;A href=&quot;http://www.baroun82.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;رضا&lt;/A&gt; ی دوست داشتنی مبارک باد می گویم و برایش سر سلامتی و شادی و بزرگی آرزو می کنم.باقی حرف هایم بین خودم و خودش! &lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;آخیش!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 20:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خسته ام از این زمونه، فریاد...</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شورای نگهبان چشمانم اگرچه سر به زیر بودند اما در بررسی صلاحیت ات،نظارت استصوابی را کنار گذاشتند.تو تایید شدی.آمدی.بی قاعده،بی قانون؛ به عرصه رقابتی بی پایان!&lt;BR&gt;رسانه ها با تو بیگانه بودند.تو خودت رسانه بودی!جنگ نرم لبخندت آهسته آشکار شد.انقلاب مخملین نگاهت،جمهوری دل را فتح کرد.&lt;BR&gt;روز انتخاب ناگزیر بود.&lt;BR&gt;از میان دست های بی شمار انتخاب اگرچه دست من،خنده های خالص تو را نشانه کرده بود؛اخم سایه های دور و بر،تلخی صراحت تو را بهانه کرده بود.&lt;BR&gt;رسوا!لاقید!قانون حساسی قلبم را زیر پا گذاشتی.اغتشاش وجودم را فرا گرفت.چه خواب ها که آشفتند؛چه خیال ها که خفتند...&lt;BR&gt;از آن بهار زرد هرچند روزها گذشته است اما هنوز سلول های سبز خاطره ات،گاه و بیگاه دست به شورش بر می دارند که:ما بی شماریم!!&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;بگو طرح هایشان را جمع کنند.ما جدای هم به هیچ وحدت دلی نمی رسیم..&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;- بعضی ها عادت دارند هر چیزی را با  برهان خلف اثبات کنند.یک &quot;اگر ِ منفي&quot;بگذارند اول هر خطی!حسن ظن هم زیاد بد نیست ها!&lt;BR&gt;- آیا وقت آن نشده که یک نفس از این هوایِ سیاسیِ غبار آلودِ حال به هم زن(!) به در آییم؟!کلید پنجره های مهربانی کجاست؟رفقای دیروز،رقبای امروز،&quot;...&quot;فردا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...و کلی حرف دیگر که نمی دانم کجای این دل بی در و پیکر قایم شده اند يا گم شان كرده ام!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 21:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چراغ قرمز شما روشن می باشد،لطفا!</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دوربین غبطه می خورم که هر بار دیدی اش،خندیده ای...&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;این چراغی است که وقتی قرمز می شود باید کلمات را روانه کنی.حرف بزنی.متنی را که نوشته اند بخوانی.حواست باید جمع باشد.زیر و زبر نشود.کج و راست،کوتاه و بلند..&lt;BR&gt;چند هفته ای است که صدایمان در رادیو مشهد پخش می شود.شنبه به شنبه با برنامه &quot;خلوت روشن&quot;&lt;BR&gt;رادیو را همیشه دوست داشته ام.اگرچه هیچوقت بی قرارش نبوده ام اما دوستش داشته ام.زیاد.حالا که فرصتی دست داده و از بین همه آن ها که تست داده اند و از بین همه روزهای این یک سال و خرده ای که گذشت،فرصت گویندگی نصیبم ام شده است،دوست دارم نگه اش دارم.&lt;BR&gt;سخت است.متن را حفظ هم که باشی تا چراغ قرمز می شود انگار جلوی حرکت سلول های مغز ات گرفته می شود.کاغذ سفید می شود،تو لال!&lt;BR&gt;راه دارد البته.راهش این است که این دوران تکنیک زدگی طی شود.تکنیک بشود جزئی از وجودت.در تو هضم بشود.آنقدر که نخواهی به آن فکر کنی.بشود جزو اعصاب غیر ارادی ات!نفس بشود.پلک بشود!&lt;BR&gt;عشق بشود برای مجنون!&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;این یکی را کاملا مطمئنم که عشق اصیل، راه خودش را پیدا می کند،حرفش را می زند،کارش را می کند و خوب هم دل نشین است.حالا هی بیا در این ادا بازیِ عاشقانه، تمرین کن که به طرف مقابل-مثلا- چه بگویی یا چه کنی تا در دلش خانه بگیری!دقیق هم که باشی و عین متن و حرکت تمرینی ات را که بگویی و بکنی،کار ات رنگ اصالت ندارد برادر جان!مثل این می ماند که وسط بازی فوتبال بخواهی از دروازه خودی تا دروازه حریف را با روپا زدن طی کنی تا همه مسحور تکنیک ات شوند!!&lt;BR&gt;نه گلم!باید در لحظه بجوشد.بی مقدمه.در کسری از ثانیه.آنقدر درونی شده باشد که برای بروزش نیاز به قطع بازی،فکر کردن،انتخاب کردن و عملی کردن انتخاب نباشد!&lt;BR&gt;این کارهایی است که در حین بازی-یک بازی واقعی-خود به خود یاد می گیری و انجام می دهی لابد!&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;من اگر بازیکن خوبی هم نباشم،مفسر خوبی هستم!!(مثلا!)&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;گمانم خدا از همان روز اول چراغ قرمز را روشن کرده و ما هم حواسمان نیست که همه حرفهایمان می رود روی آنتن!&lt;BR&gt;-+-&lt;BR&gt;جدی جدی دارد هر یک ماه یک بار می شود ها..&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 21:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلاشی در جهت دولا دولا شتر سواری کردن!</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>میهمانی به پایان می رسد و ماییم و بریدن از سفره نور و برکت با جیب های سوراخ معرفت مان.نخوردیم و جمع کردند.نبردیم و بردند...&lt;BR&gt;بالا نشین های سفره از قول ما پایینی ها به بزرگ ترِ مجلس بسپارند وقت دعای سفره، برای ما هم فاتحه ای بفرستد... &lt;BR&gt;-+-+-&lt;BR&gt;شتری هستم که در گذر از بیابان روزگار، از کوهانِ کلماتش می سوزاند.طرفه اینکه کوهان بچه شترها بیشتر به قوز می ماند تا آذوقه دان!&lt;BR&gt;رشته اتصال مان را که کندیم،گم شدیم. بیابان بود و سنگستان و تنگستان و رنگستان و خورشیدی چنان سوزان و و ما بودیم و استسقا و استدعا و استدعا و استدعا...&lt;BR&gt;جا مانده از قافله ای که رفت؛وا مانده در غافله ای که هست...!&lt;BR&gt; بیت: شب تاریک و بیم مرگ و صحرایی چنین مشکل/کجا دانند حال ما کبوترهای بی پروا؟!...که بی اعتنا به هر آنچه زمین گیرشان می کرد،تا ساحل سبک باران پریدند.&lt;BR&gt;شتر اگر بال هم داشت، شتر مرغ می شد!&lt;BR&gt;نقدا: ماییم و موج سودا،شب تا به روز تنها/امروز مثل دیروز،دیروز مثل فردا!&lt;BR&gt;الغرض باید همین خرده کلمات باقی مانده را هم با احتیاط خرج کنیم که چشمان مان سوی دیدن انتهای این بیابان را ندارد.&lt;BR&gt;ای شتر خیره به حرفی بساز/ ور نه تو می مانی و کوهان خویش! &lt;BR&gt;-+-+- &lt;BR&gt;پ.ن1:داریم تلف می شویم.یکی جلوی مان را بگیرد!&lt;BR&gt;پ.ن2:نوشتنی ای اگر بود،می نوشتم.وقتی نیست،از چه بنویسم؟ &lt;BR&gt;پ.ن3:باید از متانت حافظ و سعدی هم عذر بخواهم بابت صافکاری اشعارشان!&lt;BR&gt;پ.ن4:اگر به قرینه وضع موجود در ورزش بخواهیم آینده را پیش بینی کنیم باید فاتحه ای بلند برای میراث فرهنگی،صنایع دستی و گردشگری مملکت خواند که برادر گرانقدر علی آبادی برای رو سفید کردن اسکندر، خواهد آمد لابد!&lt;BR&gt;پ.ن5:چقدر پ.ن شد ها!   </description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قحطی حرف...</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال گذشته همین ایام در بشاگرد بودیم.با دوستانی که ذکرشان از حوصله این اتاق و من خارج است.خوب بود هر چه که بود.با آن جشن تولدی که گرفتند.مخلوط برگ های اکالیپتوس با کاغذهای صورتی چرکنویس بود که بر سر من ریخته شد تا تولدم مبارک باشد!کیک گندم درست کرده بودند!بخوانید همان نان که شکر و تخم مرغ بریزند داخلش.گفتم که؛خوب بود هر چه که بود.صافی و صداقت و ... قشنگ است.آن ها داشتند.خوبش را هم داشتند.نعمت مگر چیست؟همین که آدم برود و ....اصلا بی خیالش!حوصله حرف زدن نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوشنبه ۷-۸نفری از دوستان محبت کردند و تبریک گفتند که هیچکدامشان هم مشهد نیستند!این است حکایت غریبه ای در زادگاهش!دست همه شان هم درد نکند و ممنون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-+-&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آمدیم همین را بگوییم و برویم تا وقتی حال مان خوب بشود.کی اش را نمی دانم.شاد باشید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:&lt;FONT size=1&gt;کسی نیاید آه و ناله راه بیاندازد و دلسوزی بکند و ازین حرف ها که همه می دانید.اینجور مواقع  بیشتر از هر چیزی، خنده ام می گیرد :) باز هم ممنون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 20:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2تا از اگر هایم!</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر دست من بود مار و پله را طوری تغییر می دادم که آن مهره جلویی اگر دلش خواست بتواند برگردد(با حفظ قانون بازی!) و برسد به مهره عقبی و از آن به بعد مثلا هر عددی که می آورند بین هم تقسیم کنند و با هم پیش بروند.بعضی وقت ها این به جای آن نیش بخورد و گاهی آن به جای این بالا برود و بروند و بروند و آخر هم اینقدر کم و زیاد کنند تقسیم عددها را تا هر دو با هم به خانه آخر برسند و خلاص!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; بدی اش این است که این مهره های مار و پله با آن قیافه های قیف برعکسی شان(!) نه دستی برای دستگیری از مهره عقبی دارند و نه پایی برای برگشتن به عقب...&lt;BR&gt;جلو رفتن شان به حکم تاس است و عقب رفتن شان به نیش مار!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; -+-+-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر حساب دقایق فرداهای مان دست خودمان بود،لای این لحظات با هم بودن آن قدر دقیقه می ریختم که به فردای فراق نرسیم و امروز ِ وصل مان غروب که شد،تمام بشویم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-+-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن۱: خوب است که چیزی دست من نیست لابد!&lt;BR&gt;پ.ن۲: من با چه کسی حرف می زنم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 21:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>که گرما سخت سوزان است!</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>
  
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;... و در پایان آن داستانی که گذشت، هر دو نصیبی بردند؛ داغی به یادگار.&lt;br /&gt;تو داغ ات را بر پیشانی گذاشتی؛من بر دل.&lt;br /&gt;دود داغ تو،دور ات را گرفت؛هوای ات غم انگیز شد.دود داغ من در سینه ماند؛نفس ام شعله خیز شد.&lt;br /&gt;تو:بر افروخته؛ تولد خورشیدی دیگر...&lt;br /&gt;من:سوخته؛جان کندن تنوری محتضر!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;دستِ دلداری اطرافیان بر شانه شماست.بار بی خیالی همسایگان بر دوش ما!&lt;br /&gt;باز اما از میان ازدحام تهمت ها و دروغ ها،تویی که پیدایی به صداقتِ داغ ات.منم که گم ام به حقیقتِ داغ ام!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;رفیق ِ من! برای سرخ نگه داشتن صورتِ سبزه،سیلی بیشتری لازم است... &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;-+-&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;بالاخره آمدم! آنهایی که مرا می شناسند که هیچ!آن ها هم که نمی شناسند از سوابق همین اتاق کوچک مان می توانند به گریزندگی ام(!) از سیاست پی ببرند.بهانه خوبی دارم که بگویم در آشفته بازار روزگاری که به قول عمران صلاحی عزیز، اوضاع خرچنگی زمانه اش بنامیم،نیامدم تا همه آرام تر شده باشیم.همه ی یادداشت های ذهنی ام را-که زیاد هم هستند- درباره وقایعی که گذشت،در همان ذهن مان نگه می داریم و به فرداهای روشن کشورمان امیدواریم.البته که به قول نیما،آن کس که غربال به دست دارد از پس قافله می آید.گذر زمان فرصت تعقل برای قضاوت به آدم می دهد.پس فرو نشستن گرد و غبار امواج احساسات صرف و روشن تر شدن ابعاد روزهایی که گذشت برای آن ها که سوار بر این امواج بودند را- عامدانه یا جاهلانه-منتظریم و می دانیم که شدنی است ان شاالله.&lt;br /&gt;بگذریم که برای  سیاست همین مقدارهم که از اتاق را گرفت،زیادی است!شما هم از سیاست نگویید بی زحمت.ممنون:) &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;-+-&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;خواندن متن های اتاق،رالی کوهستان است انگار!از همه شما که تحمل می کنید و پیشاپیش کمربند مغزتان را می بندید و بعد به اتاق پا می گذارید،سپاسگزارم.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; چقدر زیاده گویی کردم.راستی!شما چه قصه هایی دوست دارید؟ها؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 10:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک قصه ی عمیق!</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرنده،پریده...&lt;BR&gt;برای درخت، سنگینی حضور پرنده، بار نیست، قرار است.تنهایی ِ درخت را که همراهی پرنده ای پُر کند،معامله، معاشقه می شود:شاخه های درخت،شانه های پرنده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بین همه &quot;پریدگان&quot;،تو &quot;پرنده&quot; بودی.&lt;BR&gt;پریدی؛چرخیدی و چرخیدی و آخر به درختی رسیدی که سماع شاخه هایش،طوفان به پا کرده بود.&lt;BR&gt;پرنده- آن هم به نازکی تو- دل به طوفان بزند؟نمی دانستی بید، مجنونی است که پریشانی اش هر پرنده ای را فراری می دهد.(اصلا دیده ای پرنده ای روی شاخه های بید خانه ای بنا کند؟)&lt;BR&gt;روزها چوب شدند و چوب ها،لانه. سنگینی ِ بودن ِ پرنده،سرکشی ِ شاخه های درخت را سر به راه می کرد.خانه ساختی اما پرنده ای که نپرد،برنده نیست!&lt;BR&gt;پرندگی ِ پرنده هم وزن جنون درخت بود.رسیدن ِ پرنده در رفتن و رسیدن ِ درخت در ماندن است.&lt;BR&gt;پرید یا پراندم؟ این خط دوم است.&lt;BR&gt;خط اول این است که خانه ای بر شاخه ای به جا مانده.&lt;BR&gt;سنگینی ِ خانه خالی،سنگینی ِ پرنده نیست که بار نباشد،وزن ِ تلخی روزگار است که کمر شاخه های بید را خم می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-+-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خاطر بعضی ها مخدر است.رمق را از خیال آدم می برد.حواس مان را که پرت کردیم،افتاد جلوی پای مان!&lt;BR&gt;خاطرت بازوی خیال مان را بی حس کرده،کار نمی کند!فراموشی بعضی وقت ها دل بخواهی نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-+-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزنامه را ترک کردیم و خاطراتش را بدون هماهنگی با مسئول فلان و مدیر بهمان، با خودمان بیرون آوردیم.دوستان خوبی دارم که روزنامه بدون آن ها زورنامه بود! دَم شان هم گرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; -+-&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از همه هم همینجوری تشکر می کنم.تمام!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 21:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لخ لخ کنان!</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن کس که وصل نیست،افتاده است.&lt;BR&gt;افتاده؛نه اینکه تمام شده و به زمین رسیده؛نه! افتاده یعنی همینطور دارد می افتد و می افتد و...&lt;BR&gt;وصال یعنی جریان؛ امتداد لحظه های وصل بودن.بریدن فراق است نه آزادی.آرام آرام فرو رفتن و ذره ذره محو شدن.&lt;BR&gt;رودی که به دریا وصل نیست سر انجامش باتلاق است. اسمش هم زنده رود باشد، باز مرده است!&lt;BR&gt;حواس مان نیست.(هست؟)تلاش ما در جهت بریدن طناب ماست که گفت: ان الانسان لیطغی...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-+-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بچگی ها می گفتند سبیل گربه را که بکنی تعادلش را از دست می دهد و نمی تواند درست راه برود.&lt;BR&gt;دلِ کندن سبیل گربه را نداشتم.گرفتنش را هم؛اگرچه همیشه به طرز غریبی از گربه بدم می آمد.نشد امتحان کنم صحت گفته قدیم را اما نقدا که سنگینی ِ دل مشغولی ها و دغدغه ها و گیر و گره ها سبیل ِ فکر ما را کنده است و این روزهای بی تعادل را زندگی می کنم،حق را به گربه ها می دهم اگر تلو تلو خوران منتظر در آمدن سبیل های تازه باشند!(یعنی شما هم به اندازه یک گربه به من حق بدهید تا بلکه سبیل آرامش مان در بیاید.اگر از بیخ کنده نشده باشد البته!)&lt;BR&gt;همه این نبودن ها و بودن های بی اتفاق را بگذارید به همان حساب بالا تا بعد بیایم و یکجا حساب کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-+-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالی که نکوست از همین بهارش پیداست.از باران های پشت سر هم که خشکی ِ گونه را تر می کند.همین طور پیش برود گونه ام جوانه می زند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خوبید؟دل مان تنگ است ها...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 21:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>75متریِ دل!</title>
<link>http://otagh.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قدم روشن تان سر چشم و دل که نور می آورید و حضور.&lt;BR&gt;از این طرف لطفا!&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;مهمان-خانه&lt;/EM&gt; را گفته ام بزرگ بگیرند. ۱۰۰۰متری! تا همیشه جا برای ستاره ها داشته باشد که چراغ راه اند و قوت دل.&lt;BR&gt;هال خانه هم، &lt;EM&gt;حال حاضر&lt;/EM&gt; است.با موسیقی ملایمی از &lt;EM&gt;گذشته ساده&lt;/EM&gt; و پنجره ای رو به &lt;EM&gt;آینده ای نزدیک&lt;/EM&gt;.&lt;BR&gt;هال را گفته ام اندازه ی لحظه بگیرند.آنقدر که نفسی تازه شود.&lt;BR&gt;اینجا؟خب اینجا هم &lt;EM&gt;دل-خانه&lt;/EM&gt; مان است.دیدن ندارد!تعریف هم!فروشی که نیست؛اما خریدنی است!!&lt;BR&gt;آن که باید،پیدا میکند!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از این طرف لطفا! ... گفتم که &lt;EM&gt;مهمان خانه&lt;/EM&gt; را بزرگ گرفته اند! &lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-+-+-&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزنامه دارد ما را ادب می کند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-+-+-&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کار دارد به تهدید میکشد.نزدیک است که برای ننوشتن مان ترور شویم!من هم دوست دارم هر چند روزی، اینجا چیزی بنویسم.اما وقتی نمی شود،چکار اش کنم؟!بیایید اصلا این اتاق برای شما...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-+-+-&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱: آن ها که در همین نوشته کوتاه دنبال دستشویی و حمام می گردند چقدر کم طاقت اند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Apr 2009 21:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=otagh&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>otagh</dc:creator>
<guid>http://otagh.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
