یک قصه ی عمیق!
پرنده،پریده...
برای درخت، سنگینی حضور پرنده، بار نیست، قرار است.تنهایی ِ درخت را که همراهی پرنده ای پُر کند،معامله، معاشقه می شود:شاخه های درخت،شانه های پرنده...
بین همه "پریدگان"،تو "پرنده" بودی.
پریدی؛چرخیدی و چرخیدی و آخر به درختی رسیدی که سماع شاخه هایش،طوفان به پا کرده بود.
پرنده- آن هم به نازکی تو- دل به طوفان بزند؟نمی دانستی بید، مجنونی است که پریشانی اش هر پرنده ای را فراری می دهد.(اصلا دیده ای پرنده ای روی شاخه های بید خانه ای بنا کند؟)
روزها چوب شدند و چوب ها،لانه. سنگینی ِ بودن ِ پرنده،سرکشی ِ شاخه های درخت را سر به راه می کرد.خانه ساختی اما پرنده ای که نپرد،برنده نیست!
پرندگی ِ پرنده هم وزن جنون درخت بود.رسیدن ِ پرنده در رفتن و رسیدن ِ درخت در ماندن است.
پرید یا پراندم؟ این خط دوم است.
خط اول این است که خانه ای بر شاخه ای به جا مانده.
سنگینی ِ خانه خالی،سنگینی ِ پرنده نیست که بار نباشد،وزن ِ تلخی روزگار است که کمر شاخه های بید را خم می کند.
-+-
خاطر بعضی ها مخدر است.رمق را از خیال آدم می برد.حواس مان را که پرت کردیم،افتاد جلوی پای مان!
خاطرت بازوی خیال مان را بی حس کرده،کار نمی کند!فراموشی بعضی وقت ها دل بخواهی نیست!
-+-
روزنامه را ترک کردیم و خاطراتش را بدون هماهنگی با مسئول فلان و مدیر بهمان، با خودمان بیرون آوردیم.دوستان خوبی دارم که روزنامه بدون آن ها زورنامه بود! دَم شان هم گرم!
-+-
از همه هم همینجوری تشکر می کنم.تمام!