آخرین درسی بود که با هم داشتند. امتحان شروع شده بود.

نتونست خودش رو نگه داره.آروم صداش زد: مریم!

مریم سرش رو برگردوند و نگاهش کرد.

- دوست دارم...

مراقب برگه هر دو نفر رو برداشت.

-+-

 حالا برای یک ترم دیگه هم، همکلاسی بودند...

 

پ.ن: چرا فکر میکنیم این فقط اتفاق های بزرگه که به زندگی معنا میده؟

به نظر من برای هرکسی زندگی با همه جزئیاتش فقط یه بارتکرار میشه...