یه اتفاق ساده...
آخرین درسی بود که با هم داشتند. امتحان شروع شده بود.
نتونست خودش رو نگه داره.آروم صداش زد: مریم!
مریم سرش رو برگردوند و نگاهش کرد.
- دوست دارم...
مراقب برگه هر دو نفر رو برداشت.
-+-
حالا برای یک ترم دیگه هم، همکلاسی بودند...
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۳/۲۹ ساعت توسط مصطفا
|