18 سال پیش بود. وسط یه حیاط خاکی با دوتا اتاق کاهگلی.یه حوض و یه درخت گل ابریشم.ازون خونه هایی که عشق میکردی وقتی به سر و صورتش آب می زدی. بوی اصیل خاک...بوی زندگی...

یه کیک با 6 تا شمع.لباسای مرتب بچه های همسایه.خنده های خالص یه محله قدیمی...حس بریدن کیک...انتشار شادی یه جشن تولد کوچک تو وجود تک تک ما...همه اش یه عکس رنگ پریده است که ازون روز مونده برام.

از آخرین جشن تولدم 18 سال گذشته.این سومین سالی هست که 26 مرداد جایی غیر از خونه ام.پارسال اصفهان سال قبلش بابلسر و امسال هم که تهران (این یعنی پیشرفت در سالروز تولد؟!)

تبریک های صمیمانه خانواده کوچکم و احیانا چند تا از دوستان...

تو این روز بیشتر ازینکه به موندن فکر کنم یاد رفتن میافتم.مثه یه نفر که قراری داشته باشه...یکی که باید ته ماموریتش برگرده همونجای اولش.

بگذریم...

 

فکر کن امروز صبح که از خواب بیدار شدی رو در اتاقت یه کاغذ چسبوندم که:

 

سلام رفیق؛ صبح بخیر

ببخشید که یه دفه اینجوری شد اما لازم بود یه مدت نباشم.بی خیال چراییش.

اگه عمری بود پاییز برمیگردم و پنجره های این اتاق رو باز میکنم.تا اون موقع مواظب خودت باش.

                                                                                                  دوسِت دارم...مصطفا

 

-+تهران نگاری+-

 

- برای زندگی کردن در تهران اول باید تهرانی بشی و برای تهرانی شدن زمان لازمه.یعنی بسته به آدمش زمان میبره.

منم اون زمان رو ندارم...

- باید بگم اگه کسی ناراحت شده از تهران نگاریام فقط میتونم ازش معذرت بخوام اما نمیتونم اون چیزی رو بگم که همه خوششون بیاد یا از چیزی بنویسم که قبولش ندارم.تهران قشنگی های خودشو داره...فقط من یه کم سخت گیرم!

- آخرش بارون زد...

...همین!