دوباره من و یلدا؟...ای بابا!
داشتم خفه مي شدم از بي توجهي.خدا رو شكر اين یاسمن خانم و بعد از آن بوالفضول آقا به دادِمان رسيدند و دكمه يقه پيراهن بي توجهي را باز كردند تا نفسمان دربيايد.
القصه ما هم به يلدا بازي دعوت شديم.سریع بريم سراغ ۵ تا نكته مون:
۱- عارِضم به حضورتان اين ريشهاي ما از بچه گي(!) تا الان دم تيغ نرفته است.فقط هر از چندگاهي ماشيني از رويشان رد ميشود.(ماشين به خودمان كاري ندارد)لذا جان مي دهد براي روبوسي!
۲- از آنجايي كه صداي ما نسبت به سن مان كلفت تر(؟!) است(كلفتي صدا با گردن تناسبي ندارد ها)در ايام دبيرستان چند بار به جاي پدر خودم يا رفقا تلفن زده ام مدرسه و اجازه خودم يا آنها را گرفته ام!
۳- آقا ما كلا زياد گوشت نمي خوريم چه برسه به كله و پاچه و سيراب و شيردون و چشم و گوش و حلق و بيني و... درست مثل سياست.
حالا بياين كامنت بذارين كه:"بريم كله پاچه مهمون من!"
۴- اصولا ما آدمهاي مهم از همان كودكي شخصيتمان مستقل بوده است يعني حتی دريغ از قطره اي شير مادر كه ما بخوريم.خدا پدر شير خشك را بيامرزد كه اگر نبود،اتاقي هم نبود!
۵- (البته چيزهايي كه شما نميدانيد زيادند فقط من بايد آنهايي را بگويم كه با گفتنش كمتر گير بيفتم)
و اينكه دو سه بار تا دم در خانه عاشقي رفته ام ها، ولي يا زنگ زده ام و فرار كرده ام يا اينقدر همينجوري دم در ايستادم كه يكي ديگر آمده و رفته داخل!(آخي مصطفاي خجالتي!)
خُب خدا رو شكر ۵ تا بود وگرنه همين ۵-۴ تا همسايه اتاق هم مي پريدن.
از کسی هم دعوت نمیکنم چون ممکنه ننویسن و ضایع بشم!
ها؟...باشه از امید و عبدالله و ارژنگ و فاطمه و سمر و بقیه!...دعوت میکنم: دعوت!