می روی چابهار؛مسافرخانه.سه شب نمی خوابی. در عوض می نشینی به نوشتن.از اول تا آخر هر چه که بوده ای و توی دلت مانده و می شود گفت- همه حرفی را که نمی شود گفت.بعضی حرف ها راز می ماند- همه را می آوری روی کاغذ.سه شب نمی خوابی و می نویسی.شاید کم باشد برای نوشتن همه حرف ها.حتی برای کمی از آنها هم. اما ناگزیر از رفتنی.

روز چهارم می روی کنار دریا.شناسنامه ات را با همان کیفی که کاغذ ها را گذاشته ای در آن می گذاری گروی قایق پارویی. کرایه ات را می دهی.کف قایق را به اندازه نوک خودکارت سوراخ می کنی.

قایق را تا لبه اش پر از پنبه می کنی۱.موبایلت را دایورت کرده ای روی شماره بهترین دوستت.وقت نداری.قایق را می اندازی به آب. قرص های مربوطه۲ را خورده ای و داری پارو می زنی.پارو می زنی که احساس خستگی می کنی.آخر سه شب هست که نخوابیده ای.چشم هایت سنگین می شوند.پنبه ها نرمی جایت را تضمین کرده اند.تکان های دریا تو را یاد گهواره بچگی هایت انداخته است.

دراز می کشی کف قایق روی پنبه ها.خوابت می برد.آرام آرام. پنبه ها دریا را به قایق آورده اند؛از همان سوراخ کوچک.پنبه ها خیس می شوند.قایق یاد چشمهایت افتاده و سنگینی می کند.

قایق هم می خوابد.آرام آرام.

-+-+-

خوابیده ای و قایق‌ات ته دریا گرفته خوابیده.

خوابیده ای و ماهی ها دورت را گرفته اند.انگار به طواف آمده باشند.ماهی ها هزار تا بوس‌ات کرده اند.

بیدار که بشوی پیراهنت را می بینی که گیر کرده به مرجانهای کف دریا...

 ماهی ها توی قایقی در همان نزدیکی خانه ساخته اند...۳

 

 ................

 

۱-اینجور خودکشی خرج خاص خودش را دارد دیگر.

۲-لابد دیازپام/لورازپام/اگزازپام یا هم خانواده شان!

۳-البته می شود به جای همه این کارها، به زندگی ادامه داد!

 

 

تازه‌گی ها دوستان مجهول الحالی(!) پیدا شده اند و نظرات غریبی می گذارند.

دوستان! من از "علم غیب" فقط املایش را بلدم! اگر حرفی هست خیلی ساده بگویید تا من هم بفهمم!.ممنون.