روایت مرطوب...
کشید کرکره را و اتاق ابری شد
کبوتران طلایی نور خوابیدند.
صدا عزیمت کرد.
سکوت آمد داخل.
شبیه توده هوایی گرفته و سنگین
به دستِ بادِ قدم های نازکش از دور
بر آسمانِ بیابانِ تخت ظاهر شد.
(که تخت مدت ها بود غرق خشکی بود)
گرفته بود هوایش
و موجهای دلش چنگ میزدند مکرر
به ساحل سینه...
***
زنان پلک هایش به پچ پچ افتادند
و رود ابروهایش به جزر و مد افتاد
هنوز چنگ زدن های قلب بود و قفس
که شاخه ها لرزید...
شکست،
قامتِ
باریکِ
توده ی
سنگین...
- هبوط شاعر بر سرزمین بی باران-
سقوط یعنی برخورد ابرها با هم
و نرم نرمک آغاز شعر هایی خیس...
هبوط کرد
و باران برای بدرقه اش
تمام تختش را
ستاره باران کرد.
شب بلندی بود.
و ماه می بارید...
برای بعضی دلها باید کرم نرم کننده تجویز کرد.برای بعضی دیگر گوشتکوب!
-+-+-
پ.ن: مرطوب نوشتن دلیل بر بارانی بودنمان نیست.اتفاقا فی الحال کاملا نیمه ابری هستیم!