دارم سعی می کنم با خودم کنار بیایم و چون همه "خودم" را ندارم، این کناره گیری طولانی شده است.باید بگردم و تکه های "من" را که در پیچ و خم های داستانم جا گذاشته ام، پیدا کنم.

دنبال معجزه نیستم تا داستانم هندی وار(!) به سرانگشت هزار معجزه و ترفند ساختگی به شهر قشنگ آرزوها ختم شود.

نه!دنبال معجزه نیستم.منم و کوله ی کوچک توانایی هایم با مسیری بلند در مقابل و سایه بی نظیری بر سر.

دنبال پریدن هم نیستم؛ که آنقدر قفس ساخته ام که تا میله هایش را کنار بزنم، بالهایم تمام می شوند! آزادی برایم بس است.پرواز باشد برای بعد از آن.

نا امید هم نیستم.مطلقا! که امید جایش امن است و تکان نمی خورد!

منتظر هم نیستم! اگرچه که همسفر،راه پیمایی را ساده تر می کند اما گفت:"چون خود را به دست آوردی خوش می رو!...و اگر کسی دیگر را نیابی، دست به گردن خویشتن درآور!"

این چنین است که دارم با خودم کنار می آیم و چون همه "خودم" را ندارم، لابد مدتی طول می کشد!

-+-+-

هفته گذشته، سومین سالی بود که از بنای این اتاق می گذشت.نخواستم تا احیانا با تبریک دوستان مواجه بشوم چون اصولا نمی دانم تبریک این مناسبت برای چیست!این را هم گفتم تا اگر کسی دلیلش را می داند بگوید تا بفهمیم.(دعوا؟! این را که اصلا ندارم!)

-+-+-

هیچ انگیزه ای برای رفتن به تهران با آن نمایشگاه کتابش ندارم!انگار تله موشی که با پنیرش می خواهد یک موش مرتاض را به خود جلب کند!

فقط دلم برای دیدار دوستی تنگ است که غروب ها تنها تنها می رود پارک و حرف هایش را به مجسمه خیام می گوید...