برای " الف.قاف " و خوبیهایش...

 

آرام عقب می کشم.آهسته که بیدار نشوی.

قصه به سر رسیده است و آنکه به خانه ای نرسیده منم:

کلاغ ِ مسافر!

 

شکایتی اگر هست از قابله ماست که ناف مان را با باد برید تا خانه مان بر دوش مان باشد.

رها و رونده...

گلایه ای نیست؛که این کلاغ سواد قار کردن ندارد!

کلاغ ِ ساکت ِ مسافر!

 

سرت سبز! گندم ها زرد که می شوند؛می رسند.زردی کمال شان است.

حالا هزار سال گذشته. زرد شده ام.پُر رنگ! نرسیده ام. ناقصم!

کلاغ ِ زرد ِ مسافر!

 

***

آفتاب بلند روزگاران روشن! دستهایت نازکتر از ضخامت بالهایم است.

چشمت سیاهی نمی شناسد.

کلاغ ها پیر هم که می شوند،سیاهند...!

 

حالا که خوابیده ای تا ستاره ها خودی نشان بدهند،آرام عقب می کشم.آهسته که بیدار نشوی.

در راه کبوتران سپیدی هستند که نشانی آفتاب را می پرسند.

 

***

فردا،صدای ملایم بال کبوتری سپید بیدارت خواهد کرد و سپیدی اش آنقدر هست که پَر های سیاه ِ ریخته در حوالی ات،دیده نشوند.

 

سهم تو روشنایی است؛ آفتاب!

 

-+-+-

 

جُدا نوشت:

- همه چیز در همان راه سابق پیش می رود غیر از خودمان!

-  آنها که با چند نقطه به مهمانی اتاق می آیند خیالشان تخت!در باز است و از کسی شناسنامه نخواهند خواست.مهمانی ما بی نام و نشان است.

- همین!