بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات می آد اما خودت کجایی؟

این سیصد و شصت و چند روزی که گذشت،فصل خداحافظی من بود.دست پاییز بود که چهار فصل سال را ورق زد.من گذشتم.من گذشته شدم.
اول از همه از آن که آفتاب را پشت لبخند های بی قیدش پنهان کرده بود.
دوم از همه از خودم با چشم های ریخته ام روی میزی که نیست.
سوم از همه از علیرضا که با روزنامه نمی ساخت.که خودش حادثه ای شد برای صفحه ی حوادث روزنامه.که خوش دارم خیال کنم رفته است سفر...
چهارم از همه،از شعر،شعر،شعر...
پنجم از همه از روزنامه،طراحی،سازمان کامپیوتر شهرداری مشهد! روابط عمومی معاونت فرهنگی شهرداری مشهد!
ششم از همه از دوستان یک طرفه ام! آن ها که همیشه گیرنده بوده اند نه فرستنده.حتی برای چند بار محض دل خوشی کوچکی برای من!سرشان خوش...
هفتم از همه...
هشتم از همه...
سال هشتاد و هشت، سال غمگین خداحافظی ها بود.حالا که دقایقی مانده تا خودش بیفتد توی کوزه و برود روی سال های رفته ی پیش از این،من مانده ام و همچنان تردیدِ به کجا بردن این اتاق؛که باید در همین سالِ خداحافظی،عذرش را می خواستم و رهایش می کردم.هنوز اما مانده است...

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

دوست دارم فردا که می شود،سال سلام ها باشد.
-+-
عیدی!
شعری از رضا کاظمی عزیز را خراب کرده ام با خواندنم.عیدی غمگینی است انگار.باشد تا این سال را به رسم خودش تمام کنم! از اینجا می توانید بگیریدش.نوش جان تان!