جدای از هم نیستید.به هم ربط دارید.در هم دخیل اید!او در توست.او،توست! با دستهای نامرئی اش اینجاست؛ درست کنار دستت.هرچند آجر که می گذاری،یک آجر او می گذارد.تو در می گذاری؛او پنجره می نشاند.دیوار می کشی؛رنگ می کند.سقف می بندی؛چراغ می کارد.خانه را توی تنها نمی سازی،شما می سازید.انتشار دست هایش بر صفحه ی خانه...
*
شما زمان گذاشته اید.ساخته اید.عرق ریخته اید.مهیا شده اید.امید پرورانده اید و چشم انتظارِ میوه ی صبرید.
ناغافل، تگرگِ قسمت،گونه ی شکوفه های دلخوشی ات را می بوسد! مرحوم ناکام: درختِ امید!
*
هزاردستانِ خاطرات،دست هایش را در خودش جمع می کند.گوشه نشین ِ خرابات زمان می شود.ریاضت کش ِ بی بادام!

حالا تو مانده ای و تمام حفره های یادگاری.آن آجرها که کاشته،پنجره ها،رنگ ها،چراغ ها.زیر پایت.روی سرت.چاله های نبودن اش بر زمین.روزنه های نیستی اش بر دیوار.از خانه ات پاره ای شکاف مانده و بر جاده ات چندی چاله!

این می شود که راه رفتن ات، از چاله ای به چاله ی دیگر رفتن است.دست انداز پیمایی! از این شانه به آن شانه.تلو تلو می خوری.افتان و خیزان می روی و مردم، به خیال اینکه مست کرده ای... 

مست کرده ای؛ آری اما با شوکران ضعیف شده ی مرگ!

-+-
من تشنه ام! ذاتا تشنه ام و به ماه به این مبارکی ربطی ندارد.اشکال از گرم خانه ی سینه است!آتش دل و ازین حرف ها! :)
این را گفتم که دم افطار، قبل خوردن چایی یا آب جوش یا شربت یا شیر یا هر نوشیدنی دیگری، یادتان بیاید که من در این لحظه چقدر خوشحالم و اگر می خواهید که خوشحال تر هم بشوم،برای ما هم دعا کنید.آفرین!
-+-
بچه ی کوچک من هم از مهمان خیلی خوشش می آید!