پاییز و زمستان هشتاد و دو بود كه دوباره برگشت.پیشتر، سال اول راهنمایی بودم كه با شعر به مسابقات استانی راهم داده بودند.بعد، گذشته بود تا همین سال اول دانشگاه.این وسط چند تایی غزل نصفه و نیمه و كامل آمده بود و بر تقویم سال هفتاد و پنج مان جا خوش كرده بود. قطعا زندگی تازه در اصفهان بی تاثیر نبود.

اواخر ترم یک بود که رباعی را شروع کردم.با سرودن برای بچه های کلاس مان! تفننی و برای خاطره سازی.شاید شش-هفت رباعی اینطوری داشته باشم.همزمان، رفتن به سمت طنز را هم تجربه کردم.(طنز همیشه برایم ارزشمند بوده است.گاهی به عنوان نمک غذا و گاهی به عنوان خود غذا!)

شعر همیشه گوشه ی دلم بود.قدیم تر ها ادبیات کلاسیک را زیاد می خواندم.وزن را از میان همان آثار شناختم.جز چند تایی که برای جایی خاص یا محض خاطر رفیقی شعر ساختم؛ شعر برایم ساختنی نبود.همیشه باید خودش می آمد و دل و دماغ داشتم تا کار می کردم.تنبلی و کم کاری ام در شعر به این دلیل بود(حالا تازه کمتر شده است!)

شعر برایم نردبان نبوده است.نخواسته ام با شعرم به جایگاهی برسم یا پُز شاعر بودن(؟) بدهم.کمتر شب شعر می رفتم و می روم.با شعر البته به آدم هایی رسیده ام که از این بابت خوشحالم. باید یاد قیصر امین پور،عمران صلاحی و منوچهر احترامی را همین جا گرامی بدارم.آنهایی که نیستند اما یادشان با من است.

شعر ساختن، ساده است.شعر سرودن اما نه چندان ساده.باز صد رحمت به شعر كلاسیك.شاعری در این سبك، آدمی می خواهد كه وزنی بشناسد، قافیه ای بداند و.. اما شعر آزاد چه؟منثور نوشتنش باعث شد تا آدم را فریب دهد.گلی به گوشه ی جمال شاملو.می دانست چه می كند.می دانست چطور بگوید.نیست ببیند به اسم شعر آزاد چه خوردنی ها كه به خورد ملت نمی دهند!
شعر آزاد را دوست دارم اما هنوز آنقدر جرات ندارم تا نزدیكش شوم.آدمی هم نیستم كه قیافه ی روشنفكری بگیرم.نخواسته ام هر چیزی بگویم.نخواسته ام به هر قیمتی بگویم.نخواسته ام اسمم را بزرگ كنم با كوچك كردن دیگران.همیشه می خوانده ام و سعی كرده ام دقت داشته باشم.تلاش كردم تا یاد بگیرم.

توی این دنیای مجازی، دیده ام و دیده اید كه چه ساده می شود بزرگ شد.باد كرد!
ادبیات- آن هم شعر- دنیای فریبنده ای دارد.بازی ات می دهد.ترمزت مطمئن نباشد ناغافل می بینی رفته ای تا دور دست های راهی كه خیری در آن نیست.زیاد دیده ام زیر پرچم كسی بودن ها را.زیاد دیده ام نوچه و نوچه پروری را.نان به قرض هم دادن را.از آن بدتر نشخوار كردن سروده های دیگران آن هم به مبتذل ترین صورت.
ساحت شعر و ادبیات برایم ارزشمندتر از این بازی ها بوده است.كلمه ها برایم محترم بوده اند.در مقابل كلمات، سعی كرده ام استفاده كننده ی مفیدی باشم."من به وزن کلمات" یعنی نگاه از بالا به پایین كلمات به من! منیتی در كار نیست.ما تنها می توانیم از زبان خودمان روایت شان كنیم.بگذاریم شان كنار هم،با هم بیامیزیم شان.كلمات ثابتند.ماییم كه برای سرودن، انتخاب شان می كنیم،می خریم شان و می ریزیم شان توی سبد قالب!
ننوشتم كلمات به وزن من كه من، وزنی ندارم و وزنه ای نیستم.با خودم صریح تر از هر كس دیگری هستم و بی تعارف تر از هر كس دیگری.بگذریم...

چیز زیادی نگفته ام.شعر خاصی هم.اما شعر را دوست دارم.به قول آن خانم شاعر۱:"خنده دار بودن شعر گفتن را به خنده دار بودن شعر نگفتن ترجیح می دهم".دیشب كه نگاه كردم، دیدم "من به وزن كلمات"یك ساله شده است.چند برابر بیشتر از این متن،حرف داشتم كه نگهش می دارم برای خودم یا وقتی دیگر.خواستم در این اتاق كوچك از همه ی آن ها كه در این یك سال به بنده لطف داشته اند تشكر كنم.امیدوارم بهتر بشوم و اگر این نوشته ها برای شان مهم است، نا امیدشان نكنم.

راستی! با همه ی آشفتگی شعر و شاعران، هنوز هستند آنهایی كه می شود با شعرشان آرام شد.با خودشان آرام بود و از این بابت خوشنود...من چند تایی را می شناسم!

...

۱) ویسواوا شیمبورسکا

-+-

بعد نوشت:اين نوشتار اعتراضي به هيچ كجا ندارد.صرفا جهت سپاسگزاري است.