با کنایه ها چه کنم؟با نسخه های پزشکی،با تاسف دوستان،با دایه های مهربان تر...چه کنم؟!

بودنم دوای کدام درد است؟ نوشتن از کجا شروع شود وقتی که نیستی و حرف ها گم می شوند؛کلمه ها به بیراهه می روند؛جمله ها جرات جدایی از خیال را ندارند.

بگو چه کنم؟ با احتمالات قطعی،با ابرهای بی ملاحظه،با پرندگانِ مهاجر ِ اندوه چه کنم؟

بر تو روزها چگونه می گذرند؟ من زیر بارش این شبهای تحمیلی چگونه تاب بیاورم؟ بگو با اینهمه غیاب،با اینهمه فقدان،با اینهمه خالی چگونه سر کنم؟

اردیبهشت،خرما پزان من است.گیرم که مرداد،زمستان تو باشد.

...

غریبه ها ما را می بینند.غریبه ها ما را می خوانند.بیا به خلوت خودمان برگردیم...