این روز‌ها بیشتر با فلزات سر و کله می‌زنم تا کلمات. فلزاتی که به اعتبار پایان نامهٔ دانشگاه، بایدآن‌ها ببُرم، خم کنم و شکل بدهم تا بشوند چیزهایی از قبیل زیورآلات فلزی.

این ساخت و ساز‌ها را دوست دارم. دنیایی است که در آن، بعد از نظریه‌پردازی باید عمل هم بکنی! بریدن و سوختن انگشت‌ها، تنفس مواد اسیدی، سرخ شدگی چشم‌ها و... هیچکدام مرا از ادامهٔ این کار باز نداشته است. خستگی‌هایش دوست داشتنی است. آخر، چیزی را داری که می‌توانی نشانش بدهی. می‌توانی به داشتنش دل خوش باشی. می‌توانی بگویی من این را دارم. این آن چیزی است که دوستش دارم. و آخر اینکه بعدش، یک خواب آرام و راحت در انتظارت است.

کلمات اما بیشتر سر ناسازگاری دارند. فلز را که گرم کنی، به انعطاف تن می‌دهد. شکل می‌گیرد. می‌شود چیزی که می‌خواهی. کلمه اما با آتش نرم نمی‌شوند. کلمات خودشان آتشند. تو را به راه خود می‌برند. خم نمی‌شوند. بریدن شان،روش خوبی نیست.«نگاه» را که ببری از آن «آه» می‌ماند. چشم‌هایت را سرخ نگه می‌دارند. خستگی‌هایش استراحت سربازی است که بین دو جنگ، خواب کوتاهی دارد. بیداری‌ات برابر نبردی دوباره است.
تو می‌توانی سکوت کنی. کلمات را به نوشتن در نیاوری. اما در درون‌ات کلمات مراسم هر روزهٔ خودشان را دارند. مراسم مداوم آتش گردانی در دل و ذهن و روان به منظور ایجاد تاول‌های درونی! به همین خشکی و با همین رسمیت!
این‌ها البته به چشم نمی‌آیند اما در رفتارت دیده می‌شوند. آخر، چیزی را که نشان می‌دهی، آتش سرد شده ایست که اسمش را می‌گذارند نثر، شعر یا از این قبیل..

بین این دو دنیای درونی و بیرونی، مدتی است در جریانم. سعی بین کلمات و فلزات! کاش در پایان این دوندگی‌ها، چشمهٔ زلالی پیدا شود که پاکم کند از غبار خستگی‌ها و زخم دل شکستگی‌ها..